تبليغاتX
عقل سرخ - تناسخ و براهین ابطال آن (حدیثه جان نثاری)
 
عقل سرخ
 
 
همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها پرستش به مستیست درکیش مهر برونند زین حلقه هشیارها
 

تناسخ و براهین ابطال آن

 حدیثه جان نثاری

مسئله تناسخ: 

اقسام تناسخ

تناسخ در واقع یکی از نظریه هایی است که برای تبیین و توجیه زندگی پس ا ز مرگ اظهار شده است.برای روشن شدن مسئله ابتدا مفهوم و معنای این واژه را مورد بررسی قرار می دهیم؛زیرا گاهی از لفظ  "تناسخ" در مفاهیمی استفاده می شود که از نوع تناسخ باطل و محال نیستند.

مفهوم عام تناسخ عبارتست از انتقال نفس  -  اعم از نفس انسان یا حیوان و یا نفس نباتی  -   از بدن فعلی خویش به بدنی دیگر.تناسخ در این معنای عام،شامل هرگونه انتقال و تحول نفس از بدنی به بدن دیگر می شود، اما همان گونه که اشاره شد ، تنها برخی از این تحولات و انتقال ها مشمول براهین ابطال تناسخ هستند. از این روی، به بیان مفاهیم خاص تر این واژه می پردازیم.

بر حسب این که بدن دوم چگونه بدنی باشد و چه نسبتی با نفس انتقال یافته داشته باشد، مفاهیم خاص تر تناسخ شکل می گیرد؛ بدین گونه که بدن دوم یا بدنی عنصری و مادی است و یا بدنی مثالی و خیالی.همچنین یا بدن دوم در طول بدن نخست و به طور طبیعی وجودی پیوسته به آن است،یا اینکه چنین نیست و از آن گسسته و منفصل می باشد.

چنانچه بدن دوم پیوستگی وجودی و طبیعی با بدن نخست داشته باشد، به آن تناسخ " اتصالی " می گویند و در غیر این صورت،آن را تناسخ " انفصالی " می نامند.همچنین چنانچه بدن دوم بدنی مادی و دنیوی باشد، تناسخ را "ملکی " گویند؛همان طور که اگر بدن، بدنی مثالی و اخروی باشد،آن را تناسخ "ملکوتی" می نامند.از طرفی اگر بدن دوم کامل تر و شریف تر از بدن اول باشد،تناسخ، " صعودی "و چنانچه بدن دوم ناقص تر و پست تر باشد،" نزولی "است.

گفتنی است در برخی تعابیر بر این اساس که صورت انسانی یا حیوانی یا نباتی و یا جمادی باشد،نام های خاصی را به کار برده اند؛اگر بدن دوم بدن انسانی باشد، ان را "نسخ "گویند؛ چنانچه بدن حیوانی باشد،آن را "مسخ" گویند ؛اگر بدن دوم جسمی نباتی باشد ، آن را "فسخ" ، و چنانچه جسمی جمادی باشد، آن را "رسخ"می گویند.

روشن است که پیش فرض همه ی اقسام تناسخ این است که نفس امری است متمایز از بدن.بنابراین اگر انسان را تنها بدن و جسم ، و یا تنها روح و مجرد از بدن بدانیم، دیگر نمی توان مسئله تناسخ را مطرح کرد.از این رو همه ی قائلین به تناسخ، تمایز نفس و بدن یا روان و تن را به طور ضمنی پذیرفته اند.

 

دیدگاه های مربوط به تناسخ

چنانچه اشاره شد ، در مسئله ی تناسخ دیدگاه های مختلفی وجود دارد که به جاست به آنها توجه شود؛ به ویژه آن که مسئله ی تناسخ یکی از مسائل مهم اختلاف میان مشائیان و اشراقیان است که البته باید توجه داشت که تناسخ مورد نزاع ، تناسخ انفصالی است. به هر روی، این دیدگاه ها بنابر آنچه شارح حکمة الاشراق ، قطب الدین شیرازی بیان داشته، بدین قرارند:

دیدگاه نخست:

این دیدگاه مربوط به گروه اندکی از پیشینیان است که معتقدند از آنجا که نفس، وجودی غیر مجرد و همواره نیازمند بدن است، در نتیجه پس از مرگ و تباهی تن، دوباره به بدن دیگری تعلق می یابد و این روند همچنان ادامه می یابد.گفتنی است اغلب این گروه را "تناسخیه "می نامند. بر پایه این دیدگاه، همه نفوس چنین نقل و انتقال دوره ای را در بدن های مختلف طی می کنند و در این  میان تفاوتی بین نفوس کامل با دیگر نفوس نخواهد بود، اما دیدگاه های بعدی بین نفوس کامل و غیر ان تفاوت قائلند. این دیدگاه ها تناسخ را در نفوس کامل نپذیرفته، بر آنند که نفوس کامل پس از مرگ وارد جهانی غیر مادی می شوند و از وابستگی های جسمانی و مادی رهایی می یابند. در نتیجه دیدگاه های بعدی، این امر را تنها در مورد نفوس غیر کامل و یا شریر می پذیرند.

دیدگاه دوم:

این دیدگاه مورد نظر مشائیان است؛ یعنی ارسطو و پیروان او و حتی حکیمان مسلمان مشایی مانند فارابی ، ابن سینا و طرفداران ایشان . بنابر این رویکرد، نفوس ناقص پس از مر، یا نابود می شوند و یا وارد جهان غیر مادی و روحانی شده؛ در بهشت یا دوزخ روحانی به حیات خویش ادامه می دهند. در نتیجه این نفوس به بدن نیازمند نخواهند بود و از همین رو، موضوع تناسخ که انتقال از بدنی به بدن دیگر است، منتفی می شود. بنابراین می توان این رویکرد را مخالف تناسخ دانست؛زیرا پیش تر اشاره شد که محل نزاع و اختلاف در مسئله ی تناسخ، تناسخ انفصالی است؛یعنی فرض اینکه بدن دوم رابطه ای وجودی و پیوسته با بدن نخست نداشته باشد.

دیدگاه سوم:

طبق این دیدگاه، تناسخ در صورتی مجاز و پذیرفته است که از بدنی به بدن هم نوع باشد؛ مانند انتقال نفس از بدن انسانی به بدن انسان دیگر.

دیدگاه چهارم:

 بر پایه ی این دیدگاه، انتقال نفس به بدنی غیر هم نوع نیز مجاز است. البته در تناسخ حیوانات بدن دوم نیز باید بدنی حیوانی باشد.

دیدگاه پنجم:

طبق این دیدگاه، نفس انسانی می تواند به غیر از بدن انسان یا حیوانی دیگر، حتی به بدن نباتی نیز انتقال یابد.

دیدگاه ششم:

طرفداران این رویکرد بر آنند که نفس آدمی ممکن است به هر بدن دیگری -  اعم از بدن انسانی یا حیوانی یا نباتی و یا حتی جمادی - انتقال یابد. به گفته شارح حکمة الاشراق، اخوان الصفا متمایل به این رویکرد بوده اند. البته طبق نظر آنان، نفس پس از عبور از بدن های مذکور به عالم فلکی خیالی انتقال می یابد.

دیدگاه هفتم:

این دیدگاه که به نظر می رسد حکیم سهروردی آن را پذیرفته، مبنی بر این است که نفوس متوسط از سعادتمندان به اجرام فلکی انتقال می یابند و نفوس شقاوتمندان به بدن های حیوانی. طبق نظر او، انتقال نفس به بدن های نباتی یا جمادی مردود است. از متن حکمة الاشراق چنین بر می آید که بوذاسف از فیلسوفان تناسخی هند نیز همین رویکرد را پذیرفته است. دیگر نکته اینکه هر نفسی به بدن حیوانی تعلق می یابد که متناسب با خلقیات آن باشد.مثلا نفس انسان حریص به بدن مورچه یا خوک و نفس انسان خشن به بدن سگ یا گرگ و...تعلق می یابد.

همان گونه که اشاره شد،از میان این دیدگاه ها ،صدرالمتالهین برآن است که تنها یک انتقال پذیرفتنی است و آن  اینکه نفس از بدنی به بدن دیگر انتقال یابد. آن گونه که بدن دوم در طول بدن نخست باشد، در حقیقت باید نتیجه تحول جوهری در نفس  و بدن نخست باشد،هر چند به لحاظ ظاهری کاملا با بدن اصلی متفاوت و متمایز باشد.به باور صدرا چنین انتقالی در زندگی اخروی و برزخی انجامدمی پذیرد، ولی این تحول را نمی توان حقیقتا تناسخ نامید؛زیرا در تناسخ،انتقال از بدنی به بدن دیگر شرط است،در حالی که در دیدگاه صدرا بدن دوم در حقیقت همان بدن اول است و دوگانگی ندارند؛زیرا در نتیجه تحول جوهری همان بدن اول است که بدن دوم شکل می گیرد؛درست نظیر تحول بدن فرد از دوران کودکی تا زمان کهولتش کحه نمی توان آن را تناسخ نامید.در اینجا انتقال  از بدنی به بدن دیگر صورت نیافته،بلکه همان بدن در اثر حرکت جوهری تغییر شکل یافته است.

این نکته که اتصال جوهری و وجودی بدن دوم

با بدن نخست مانع از آن است که انتقال مذکور را از قبیل تناسخ محال و غیرمجاز بشماریم،مسئله بسیار مهمی است که می توان آن را اطز ویژگی های خاص حکمت متعالیه ی صدرایی دانست.این مسئله در برهان عرشی او بربطلان تناسخ نیز مطرح می شود؛برهانی که به گفته ی او،نتیجه فضل و الهام الهی بر اوست.

در بخش بعد که دیدگاه برخی از حکمای بعد از صدرالمتالهین را مورد بررسی قرار می دهیم،خواهیم دید که آقا علی مدرس که از بزرگان حکمت متعالیه بعد از صدراست، با این که دیدگاه صدرالمتالهین را در تفسیر و تبیین مسئله معاد جسمانی نمی پسندد،می کوشد تا با رعایت نکته یاد شده،از محذور تناسخ اجتناب ورزد.در حقیقت صدرالمتالهین مدعی آن است که برای فرار از مسئله تناسخ چاره ای جز توسل به بدن مثالی برزخی وجود ندارد؛بدنی که نتیجه ملکات نفس است و از منشآت آن،این در حالی است که حکیم آقا علی مدرس بر آن است تا با حفظ عنصری و مادی بودن بدن اخروی ونیز حفظ رابطه اتصالی و پیوستگی وجودی آن با بدن دنیوی - که در پرتو گونه ای تعلق نفس به آن حتی پس از مرگ میسر است - هم از محذور تناسخ در امان باشد و هم تفسیری از معاد جسمانی به دست دهد که با ظواهر متون دینی - از آیات و روایات - سازگارتر باشد،اما این که چقدر در این امر توفیق داشته،مسئله ایست که داوری در مورد آن را به بخش بعد وامی نهیم.

براهین ابطال تناسخ

باید توجه داشت که براهین و دلایل مربوط به مسئله تناسخ - چه از سوی موافقان آن و چه ازسوی مخالفان - به گونه ای بسته به تصویری است که از حقیقت نفس،و نیز کیفیت پیدایش آن ارائه می شود.به بیان دیگر،هرچه در مقام بیان ماهیت نفس،رابطه آن را با بدن ضعیف تر و مبتنی بر گونه ای رابطه عارضی در نظرآوریم،زمینه ی طرح مسئله تناسخ فراهم تر می شود،بدین سان است که اغلب قائلان به قدم نفوس - که طبیعتا رابطه ضعیف تری بین نفس بدن برقرار می سازند –طرفدار نظر به تناسخ اند،اما در مقابل بیشتر قائلان به حدوث نفس با حدوث مزاج و بدن مخالف تناسخ می باشند.حتی در میان قائلان به حدوث نفس نیز پاره ای در برابر پدیده تناسخ آسیب پذیرترند؛یعنی آنها که حدوث نفس را روحانی می دانند و بر آنند که نفس هنگام تعلق به بدن،تعلقی بالعرض و تنها برای انجام افعال خویش به بدن دارد(نظیر حکیمان مشایی و برخی اشراقیان همچون حکیم سهروردی)و ذاتا امریست مجرد،همان طور که آشکار است ، حتی بوعلی و سهروردی که نیز که سرآمدان حکیمان مشائی و اشراقی هستند،به گونه ای دچار مشکل تناسخ شده اند.تا جایی که حتی در بعضی حالات آن را پذیرفته اند.این در حالیست که اگر همچون صدرا رابطه نفس را با بدن به هنگام حدوث رابطه ای نزدیک تر- که به نوعی وحدت و یگانگی بین نفس و وبدن می انجامد – بینگاریم، زمینه پذیرش تناسخ کاملا منتفی می شود.

به عبارت دیگر،بین پذیرش تناسخ و دوگانه انگاری میان نفس و بدن رابطه ای مستقیم برقرار است؛به گونه ای که با پذیرش دوگانه انگاری افلاطونی - دکارتی و حتی ارسطویی - سینوی رهایی و خلاصی از مسئله تناسخ امری مشکل و همراه با چون و چرا خواهد بود.شاید از همین روست که صدرالمتالهین برهانی خاص بر پایه مبانی وجودشناسی خویش برای امتناع تناسخ مطرح می سازد؛آن گونه که حکیم سبزواری نیز قوی ترین برهان بر امتناع را همان معرفی می کند.

به لحاظ سیر تاریخی مباحث تناسخ،بیشینه مطالبی که صدرا در اسفار درباره تناسخ نقل کرده،برگرفته از شرح حکمةالاشراق است.البته به نظر می رسد شارح حکمةالاشراق نیز مطالب خویش را عمدتا از سایر نوشته های حکیم سهروردی و به ویژه کتاب التلویحات او نقل کرده با شد.حکیم سهروردی نیز به ویژه در باب دلایل امتناع تناسخ،به نوشته های بوعلی نظیر شفا،نجات و اشارات نظر داشته است.البته هریک از این بزرگان در کنار نگاه به مباحث حکیمان پیش از خود،کوشیده است تا بر پایه چشم انداز خاص خویش مطالب را تنظیم و تبیین می نماید.به همین دلیل صدرا که نظام فلسفی اش بر اساس وجودشناسی خاص ترتیب یافته - که تحول شگرفی نیز در فلسفه به شمار می آید –در مقام بیان مطالب پیشینیان خویش نکاتی را متذکر می شود که پیش تر سابقه ای نداشته، بلکه خاص مکتب فلسفی اوست.در واقع روش صدرا چنین است ک دیدگاه های خاص خویش را در ضمن تحریر مطالب دیگران بیان می کند و در خصوص مسئله تناسخ نیز به همین گونه عمل نموده است.

به هر روی،حکیم سبزواری در اسرارالحکم ضمن ترجمه و نقل مطالب اسفار درباره تناسخ،عنوان بندی جالبی نیز از براهین ابطال تناسخ به دست داده است.

حکیم سبزواری پس ازبیان این مطلب که قسم محال تناسخ،تناسخ انفصالی است-صعودی یا نزولی- عناوین اهم این براهین را چنین برمی شمارد:

 و اما ابطال نقل ( تناسخ انفصالی ) به هر دو قسمش اعنی نزولی و صعودی،پس ادله بر آن در کتب بسیار است؛مثل اجتماع نفسین در بدن واحد،و مثل عدم مطابقت مامنه ( =بدن های  مرده) و مالیه (= بدن های جدید) در وبای عام و طوفان شامل وغیر این، ومثل عدم تذکر آنچه گذشته است در ابدان سابقه و غیر این ها و احکم و اتقن از این ها برهانی است که جناب صدرا اقامت نموده.

 در حقیقت حکیم سبزواری در این عبارت به چهار برهان از براهین امتناع تناسخ اشاره دارد که به بیان صدرا برخی از آن ها عام بوده که همه اقسام تناسخ انفصالی –از صعودی و نزولی و موازی- را شامل می شود،و برخی نیز خاص بوده که ویژه بعضی از این اقسام است.البته طرفداران تناسخ نیز دلایلی برای ادعای خویش ذکر کرده اند که در کتب یاد شده گاه به آن ها پاسخ داده اند.ناگفته نماند که برای اثبات تناسخ،به برخی از آیات و روایات نیز تمسک جسته شده که مخالفان تناسخ و به ویژه صدرا آنها را بر اقسام مجاز تناسخ و به ویژه تناسخ ملکوتی اتصالی حمل کرده اند.

در میان براهین امتناع تناسخ،جا دارد تنها به برهان صدرا بپردازیم که از یک سو شامل همه اقسام تناسخ انفصالی –از نزولی و صعودی و موازی- است، و از سوی دیگر قوی ترین براهین ابطال تناسخ به شمار می رود.این برهان از چند مقدمه تشکیل یافته که به اختصار عبارتست از:

 مقدمه نخست:

تعلق نقس به بدن تعلقی ذاتی است؛چه اینکه اولا نفس بنابر مسلک صدرا جسمانیة الحدوث است؛یعنی درآغاز پیدایش،کاملا مادی است،همچون سایر صور حال در ماده. در حقیقت نفس در ابتدای پیدایش، صورت نطفه به خود دارد،  صورتی نباتی و کاملا وابسته به ماده خویش؛ثانیا بر اساس دیدگاه صدرا نفسیت نفس اتری عارضی نیست-آن گونه که در دیدگاه های دیگر،قائل به تجرد نفس دیده می شود- بلکه نفس دارای هویت و وجودی می باشد که ذاتا منتسب به بدن است و این ارتباط مقوم وجود اوست.

 مقدمه دوم:

ترکیب نفس با بدن ،ترکیبی طبیعی است.توضیح اینکه این ترکیب بر پایه انتخاب ارادی –آن چنان که در ترکیبات صناعی و ساختگی به چشم می خورد- صورت نپذیرفته ،بلکه ترکیبی است برآمده از طبیعت خاص بدن که به طور طبیعی هماهنگ و هم آوا با نفس است ؛نفسی که آن نیز به گونه ای طبیعی و تکوینی ،مرتبط با بدن مذکور و وابسته به آن است.بنابراین ترکیب این دو در یک فرد،ترکیبی ساختگی و بر پایه اراده گزافی نیست،بلکه پیوندی اورگانیکی بین آن دو که برآمده از ویژگی های طبیعی آنهاست،آن دو را کنار هم نهاده است. هماهنگی و هم کنشی طبیعی بین روان وتن به خوبی درستی این مقدمه را نشان نی دهد.

 مقدمه سوم:

ترکیب بین نفس وبدن،ترکیبی اتحادی است. مقصود اینکه نفس و بدن در کنار هم واحدی حقیقی را می سازندکه در پرتو آن در تعامل تنگاتنگ با یکدیگر قرار می گیرند.از آنجا که رابطه نفس و بدن از قبیل رابطه صورت است با ماده،و از سوی دیگر صورت همان فصل به شرط لا،و ماده نیز همان جنس به شرط لا می باشد-

که ترکیب بین آنها (فصل و جنس ) ترکیبی حقیقی و اتحادی است (در حقیقت دو جنبه از یک شیء واحد را نشان می دهند) و نشان این ترکیب نیز تحقق حمل شایع صناعی می باشد که مبتنی بر وحدت و اتحاد وجودی است-در نتیجه ترکیب بین آنها (ماده و صورت) نیز اتحادی خواهد بود،نه انضمامی که در آن استقلال و در نتیجه دوگانگی اجزا به حال خود باقیست.در حقیقت با توجه به اینکه نفس در بدو پیدایش،صورت طبیعی ماده است و هیچ تمایز عینی از آن ندارد و از سویی تنها پس از سپری کردن حرکت جوهری و تحول ذاتی است که به مرحله استقلال وتجرد نائل می شود.ا زاین رو اصل و پایه در نسبت نفس و بدن نسبت و رابطه یگانگی است .از این سو،دوگانگی نیز امری است ثانوی که در نتیجه نیل به جایگاه تجرد،برای نفس پدید می آید؛چیزی شبیه برآمدن میوه از درخت و یا تولیدمثل در حیوانات؛بدین بیان که در مورد میوه یا فرزند در آغاز و پیش از تکون،این دو در نحوه  وجود خویش،با درخت و والدین خویش یگانگی داشته،از آنها متمایز نیستند،بلکه تنها پس از طی مراحل رشد و تحول جوهری است که به مرتبه استقلال می رسند. البته باید توجه داشت که در این مثال،هر دو امری مادی هستند ولی در خصوص نفس و بدن رابطه بین دو امر مادی نیست؛بدان مفهوم که نفس پس از تعالی و تحول جوهری به مرتبه تجرد می رسد اما مقصود این است که نفس همچون میوه یا فرزند درست از بطن و متن ماده سربرمی آورد و با آن یگانگی دارد؛در حالی که دوگانگی امریست که پس از تکامل حاصل می شود.

 مقدمه چهارم:

هنگامی که در مرحله ادراک ،نفس مجرد شکل می گیرد،همچنان رابطه بین نفس وبدن محفوظ است،به نحوی که هرچند نوع فعلیت هریک از دیگری تمایز می یابد         

،گونه ای توازی بین تحول جوهری بدن کاملا مادی و نفس در آغاز تجرد وجود دارد که به گونه ای متناسب و متقارن با یکدیگر از قوه به فعلیت در می آیند.

 مقدمه پنجم:

در مراحل رشد،نفس هم زمان با خروج بدن از قوه به فعلیت،به گونه ای مستمر فعلیتهای خویش را فراچنگ می آورد و در نهایت این روند به جایی می رسد که به هنگام مرگ طبیعی - که بدن همه فعالیت های خاص خود را به دست آورده –

نفس نیز به مرتبه فعلیت تام خویش می رسد وهمین امر نیز موجب انقطاع رابطه این دو می شود.همان طور که گفته شد،درست شبیه میوه درختی است که برای فعلیت یافتن و رشد نیازمند رابطه با درخت می باشد،ولی هنگامی که فعلیت های خویش را از راه طبیعی به دست آورد،از درخت بی نیاز شده،رابطه اش با درخت قطع می شود و نیز همچون زایش در انسان و حیوانات ؛به این گونه که جنین با به فعلیت درآمدن خود دیگر برای تداوم تحول خویش نیازمند به رحم مادر نیست و ادامه فعالیت هایش نیازمند شرایط و فضای تازه و بلکه جهان جدیدی است متفاوت با جهان پیشین.

حال با توجه به مقدمات پنجگانه بالا می توان برهان را این گونه بیان کرد:اگر نفس پس از مرگ به بدنی دیگر و منفصل و مباین با بدن نخست منتقل شود ،یا این انتقال با از دست دادن فعلیت های پیشین نفس همراه است،به گونه ای که با ویژگی های بدن دوم سازگار شود ویا نفس با حفظ فعلیت های زندگی قبلی خود،به بدن دوم انتقال می یابد.اما هردو فرض تالی قضیه شرطیه متصله فوق باطل هستند؛از این رو مقدم نیز نادرست است .توضیح اینکه اگر نفس فعلیت های خویش را از دست بدهد و دوباره بالقوه شود،اولا این تحول سیر قهقرایی است  که بنابر یافته های علمی و فلسفی مردود است و ثانیا دیگر نمی توان همان نفس فرد مرده به بدن دوم  انتقال یافته است. به عبارت دیگر،این همانی بین دو فرد از بین می رود؛چرا که می دانیم هویت شخصی هر انسان بسته به ویژگی های رفتاری و علمی –معرفتی اوست.حال اگر فرد همه این ها را از دست بدهد،دیگر نمی توان گفت این فرد همان فرد پیشین است،یعنی در واقع هویت قبلی از بین می رود و هویتی دیگر به جای آن می نشیند اما اگر نفس با حفظ فعلیت های قبلی خویش به بدنی که هیچ گونه ارتباطی با آن نداشته- وطبیعتا تناسب و توازی مذکور در مقدمات بین آنها حاصل نشده – انتقال یابد،باید پذیرفت که تناسب و توازی بین ویژگی های بدن و روان امری ضروری نیست؛در حالی که در مقدمات بیان شد که چنین تناسب و توازی از لوازم ضروری رابطه نفس با بدن است که به تدریج و دراثر تحول جوهری ،ابتدا در واحد بدن و سپس در دو جنبه روان و تن شکل  می گیرد.

به هر روی،با توجه به دستاوردهای علمی موجود درباره سازوکار بدن و رابطه بخش های مختلف آن به ویژه مغز و اعصاب و ژن ها با روان و پدیده های روانی از سویی،و مبانی و اصول فلسفی حکمت متعالیه نظیر اصالت وجود،تشکیک در مراتب وجود،حرکت جوهری یا اشتداد  در وجود و....از سوی دیگر،به نظر می رسد بهترین بیان ممکن درباره امتناع تناسخ همین برهان عرشی صدرا باشد که از آن سخن رفت.

 

ارزیابی برهان صدرا بر امتناع تناسخ

با وجود اینکه برهان صدرا قوی ترین برهان موجود بر امتناع تناسخ است.اگر نگاهمان به این برهان برمبنای شالوده گری همچون براهین هندسی-ریاضی باشد ،هنوز می توان   رباره آن چون و چرا کرد؛زیرا اساس این برهان از سویی بر ناسازگاری و عدم تناسب طبیعی بین نفس با هربدن مباین دیگر است و  ازسویی دیگر بر امتناع سیر قهقرایی نفس از فعلیت به قوه تا تناسب لازم را با بدن دوم به دست آورد.اما این دو امر،یعنی لزوم تناسب و امتناع سیرقهقرایی،هر چند در شرایط طبیعی موجودات زنده بر روی زمین ناممکن باشد،می توان شرایط آزمایشگاهی یا شرایط طبیعی متفاوتی با آنچه در حال حاضر در طبیعت دیده نی شود،فرض کرد که بر پایه آن بدن دوم مفروض (آزمایشگاهی  یا غیرآزمایشگاهی) فعلیت های متناسب و سازگار با ویژگی های نفس را کسب می کند؛به گونه ای که هنگام تعلق یافتن  این نفس به بدن دوم،نه سیر قهقرایی لازم باشد و نه عدم تناسب و ناسازگاری پیش آید.امروزه با تحقیقات انجام شده درباره ژن ها و امکان بازسازی یا مشابه سازی بدن موجود زنده، فرض چندان هم دور از ذهن نیست.خلاصه اینکه در کنار تناسخ نزولی یا صعودی که مورد توجه صدرا در این برهان بوده داست،می توان تناسخ موازی را نیز فرض کرد که برهان مذکور برای اثبات امتناع آن کافی نیست.

اما اگر نگاهمان به برهان مذکور نگاهی نه شالوده گروانه،که انسجام گروانه باشد، می توان اظهار داشت که با توجه به یافته های شهودی عارفان و مکاشفات ایشان و نیز آموزه های قرآنی و روایی مبنی بر اینکه جهان پس از مرگ جهانی است متفاوت و با قوانینی دیگر -که با ساختار قوانین جهان مادی تفاوت گوهرین دارند – سازگارترین بیان،بیانی است که صدرا در برهان خویش اظهار داشته است. به بیان دیگرتصویر صدرا در قالب فوق از رابطه نفس با بدن و چگونگی انقطاع نفس از بدن پس از مرگ به نظر می رسد منسجم ترین تبیین را از میان تبیین های موجود درباره یافته های علمی –تجربی، عرفانی –شهودی و قرآنی-روایی به دست می دهد.  

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:11  توسط محسن حبیبی  | 
 
  بالا