|
عقل سرخ
|
||
|
همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها پرستش به مستیست درکیش مهر برونند زین حلقه هشیارها |
بسم الله الرحمن الرحيۣم
غدير، بركه اي به وسعت همه تشۣنگي ها و دربدري هاست
غدير، پاسخ سؤال انسان فاني است كه در مزرعه دنيايي كه نمي داند از كجا آمده و آمدنش بهر چه بوده ؟
غدير، تنها انتۣصاب مجدد مولاي موحدين و امير مؤمنين نيست
غدير، تنها آغاز حكومت الله بر روي زمين نيست
غدير، آرزوي به بار نشسته آدم است تا خاتم
غدير، تجۣلي « وما خلقت الجن والانس الا ليعبدون » است
غدير، تجسم آغاز نزول « والذين يؤمنون بما أنزل اليك وما أنزل من قبلك »
در پايان تنزيل « بلغ ما أنزل اليك من ربك » است .
درغدير، دين كامل شد و نعمت تمام
اما
اي كاش آنانكه اولين تبريك را گفتند وبر بيعت سبقت جستند ، بر سر پيمان مي ماندند و دست به خون سنگين ترين ميراث پيامبر (ص) ، قرآن و عترت نمي آلودند .
اي كاش منافقين به شمشير سقيفه سراز بدن دين نمي زدند ودر چهره حمايت از قرآن به عترت حمله نمي بردند
اي كاش برسر پيمان مي ماندند
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، امروز مزار هيچ گلي از آستان رسول (ص) مخفي نمي ماند .
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، مولاي غدير سالها استخوان درگلو و تيغ در چشم ، چهره كشندگان خورشيد را تحمل نمي كرد .
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، قاتلان ، برجمل نمي نشستند و قرآن به نيزه نمي كردند
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، جهل ، فرق علم رانمي شكافت و اركان هدايت به لرزه نمي افتاد
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، هیچ جگری گلۣفرش تشت نمي شد
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، صاحب خانه از خانه كوچ نمي كرد
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، هيچ سقايي شرمنده نمي شد
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، هيچ بلبلي درآغوش گل نشانه تير زهرآگين نمي گشت
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، هيچ سري به نيزه وهيچ عزيزي به اسارت نمي رفت
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، زهر ، قوت پاكان عالم نمي شد
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، سياه چالها ماه وخورشيد را در خود محبوس نمي كردند
آخ اگر پيمان غدير نشكسته بودند ، امروز قافله سالار، سرگردان رَضوي و ذي طوي نبود
آخ اگر پيمان غدير نشكسته ، دست خود از يد الله نكشيده بودند
و اما امروز جرس فریاد می دارد که بربندید محملها
و اما امروز آخرين ساقي ، پيمانه به دست ، چشم به راه
كيست مرا ياري كند ؟
ارزش اخلاقي شادي وغم
پديده شادي يا غم ، از نوع « انفعال نفس » است و آدمي در پديد آمدن آن اختياري ندارد. ولي ايجاد زمينه و بستر شكل گيري و تهيه مقدمات آنها در بسياري از موارد ، اختياري است و با رويكردهاي مختلف ميتوان به هر يك از آنها اقدام كرد. نقش تعليم و تربيت در اين موضوع مهم است و ميتواند به انتخاب صحيح روشها كمك كند و در سلامت روحي و رواني جامعه تأثير جدي بگذارد. «تعاليم ديني» ازتوان تأثير فراواني برخوردارند. هر گونه رويكردي در اين خصوص ميتواند فرهنگ جامعه را دچار تحولات مثبت يا منفي كند و در نهايت جامعهاي با نشاط و اميدوار يا جامعه اي افسرده و نوميد پديد آورد. روشن است كه نشاط و اميدواري جامعه ، موجب تلاش و فعاليت مثبت و رشد و توسعه و تكامل مادي و معنوي ميشود و افسردگي و نوميدي ، جامعهاي خمود ، غير فعال و منحط از نظر مادي و معنوي پديد ميآورد.
اين حالات تا آن جا كه غير اختياري باشند از نظر اخلاقي نه ارزش مطلوب دارند و نه نامطلوب، نه ارزش مثبت دارند و نه منفي. براي هر كس طبيعتا وقتي متوجه خطري ميشود حالت خوف پيش ميآيد. اين طبيعي است و اختياري هم نيست و هنگامي مطلوبش تحقق پيدا كند، شادمان ميشود. اين شادي امري طبيعي است، براي انبيا و اوليا(ع) نيز حالتي بوده است. در قرآن كريم بسياري از موارد همين اسف و غضب و حزن در مورد انبيا(ع) ذكر شده است.
اين حالات تا آن جايي كه يك انفعال طبيعي است مدح و ذمي در پي ندارد، ولي ادامه اين حالات و عكس العملهايي كه انسان انجام ميدهد از آن نظر كه اختياري است، ارزشهاي مثبت و منفي خواهد داشت. همچنين است مقدماتي كه انسان با اختيار خود فراهم ميكند. اين حالات مانند همه حالات ادراكي، وقتي تحقق پيدا ميكند كه انسان نسبت به آنها آگاهي داشته باشد. گاهي توجه غير اختياري است و انسان دفعتا متوجه ميشود خطري او را تهديد ميكند، اما گاهي اين توجه با اختيار خود انسان حاصل ميشود. مثلاً زماني انسان درباره چيزي فكر ميكند و متوجه ميشود كه خطري او را تهديد ميكند. اينجاست كه جنبه اختياري پيدا ميكند و وارد حوزه اخلاق ميشود، مثلاً انسان تا توجه به عذابهاي آخرت پيدا نكرده ترسي هم ندارد، اما وقتي از راه فكر كردن مي ترسد، چون مقدمات اين خوف اختياري بوده لذا اختياري محسوب ميشود.
حال اگر عملي اختياري موجب محروميت انسان از كمالِ برتري شود؛ يعني به واسطه تزاحم، ارضاء يكي محروميت از ديگري را با وجود اهميت بيشتر آن در پي داشته باشد؛ لذا اولي نامطلوب محسوب شده و ارزش منفي مييابد. بر عكس اگر عملي موجب شود انسان به خواستههاي ارزندهتر و كاملتري برسد، ارزش مثبت خواهد داشت. تمامي حالات نفساني نيز اينگونه هستند. اگر در مواردي خوف، حزن، سرور، رجا، يأس، قنوط و ساير مفاهيم مرتبط انسان را از كمالات ديگر باز دارند، آن حالت طبعا نامطلوب خواهد بود و به اندازهاي كه اختياري باشند از نظر اخلاقي، ارزش منفي خواهند داشت. در اسلام كمالي بالاتر از رسيدن به قرب الهي نيست. از اين رو تمامي اعمال با ملاك تقرب سنجيده ميشوند. اين به گونهايست كه در تمامي عبادات نيت خالص از اجزاء اصلي محسوب ميشود.
اما در انديشه فردي چون دالاييلاما شادي غايت غصواي زندگي محسوب ميشود. دكتر هوارد.سى. كاتلر قلب پيام او را از ميان سخنان دالايى لاما اينگونه استخراج كرده است: “به اعتقاد من مهمترين هدف زندگى ما، رسيدن به شادى است. چه انسان معتقد به اصول مذهبى باشد چه نباشد، و هر مذهبى كه داشته باشد، همه ما در جستجوى رسيدن به چيز بهترى در زندگى مان هستيم. بنابراين من فكر مىكنم، حركت و فعاليت ما به سوى دست يافتن به شادى است...” [1] اين مقصود زندگى هيچ ارتباطى به سواد، مال مليت، نژاد، موقعيت اجتماعى و يا ايدئولوژى ندارد و با هر موقعيتى مقصود از زندگى شاد بودن است زيرا كه ايده تندرستى و شادابى و آسايش و رفاه و خوشبختى بر صحيفه باطن انسان ترسيم شده است.[2] در اين نظرگاه شادي ارزش مطلق دارد و همواره مثبت است و ارزش هر عمل ديگري به نسبتي كه با شادي مييابد مشخص ميشود.
شادي و حزن در قرآن و روايات
در قرآن از «شادي» با واژگان "فرح" و "سرور" يا "حبور" ياد شده است. "فهم في روضة يحبرون”.[3] همچنين است مفاهيم مرح و بطر. در مقابل حزن و اسي: “لكيلا تأسوا علي ما فاتكم”.[4] و يا مفاهيم اسف، ضيق صدر: “فلاتكن في ضيق مما يمكرون”3، “يضيق صدري” [5] بخوع “باخعنفسك”[6] و ندامت از سوي ديگر قرار دارد. همينطور مفهوم “رضا” از يك طرف و مفاهيم سخط، غضب، كراهت، غيظ، و كظيم به معناي مكظوم از طرف ديگر است؛ مانند “و لاتكن كصاحب الحوت اذ نادي و هو مكظوم”[7] و همچنين آيه شريفه “و هو كظيم”[8]. همين گونه خوف و خشيت و اشفاق و رهبت و وجل كه تقريبا مترادف هستند؛ در مقابل امن و سكينه و اطمينان قلب و نيز رجاء كه انتظار رفع محذور يا تحقق مطلوب است. همچنين در مورد “شادي و غم” در قرآن مي توان به مفاهيم ذيل رجوع كرد: ضحك، بكاء، استبشار، اسفار، و قرة عين. همچون آيه شريفه “وجوه يومئذ مسفره، ضاحكة مستبشره”.[9] در مقابل گشادهرويي نيز حالت عبوسي قرار دارد : “عبس و تولّي”[10] ، و يا قمطرير: “يوما عبوسا قمطريرا”[11] ، يا تيرگي و غبارآلودگي: “عليها غبره”[12] و ميتوان تعبير “كالحون”، در آيه 104 مؤمنون، را نيز بر آنها افزود. مفاهيم ديگري نيز هست كه مربوط به رفتار انسان و عكسالعمل او در برابر رويدادهاي خوشايند و ناخوشايند است؛ مثلاً به بيتابي در عمل و گريه و ناله بسيار به هنگام بلا “جزع” گفته مي شود. “ان الانسان خلق هلوعا * اذا مسّه الشّر جزوعا”[13] و در مقابل آن واژه “صبر” به كار ميرود. فزع نيز همان خوف است كه در آيه شريفه “و هم من فزع يومئذ آمنون”[14] آمده است.
هر چند دين به نوعي شادي را تو صيه كرده است ولي بر خلاف عرفان هاي جديد که معتقدند اساس شادي خود را بر پايه شرايط و احوال ديگران قرار ندهيد و موجبات شادي و شور افزونتر خود را فراهم سازيد و يا اينکه مشكل مهم وجود بي عدالتي نيست ، بلكه نحوه واكنش شما در برابر آن است كه اهميت دارد؛ در دين هيچگاه شادي فردي هدف غاِِيي نبوده است.
از آيات مختلف الهي ميتوان به نوعي مطلوب نبودن « حزن و اندوه » را برداشت كرد. به طور نمونه در قرآن كريم نسبت به عاقبت نيك آدميان چه در دنيا و چه در آخرت (و عمدتاً در آخرت) و در مناسبتهاي مختلف آمده است: «... لا خوف عليهم و لا هم يحزنون = هيچ ترسي و اندوهي بر آنان نخواهد بود »[15] . اين بيان الهي نشان ميدهد كه خوف (ترس) و حزن (غم و اندوه) امور نامطلوب و ناپسندي هستند كه خداوند سبحان در بيان عاقبت پسنديده بندگان نيك خود با صراحت آنها را منتفي ميشمارد.
دليل ديگر اين آيه شريفه است: « فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا... جزا ء ً بما كانوا يفعلون = پس بايد كم بخندند و زياد گريه كنند... كه اين نتيجه ي رفتاري است كه انجام داده اند.”[16] است. اين آيه در مورد كساني است كه رفتار ناشايستي از آنان سرزده و از آن رفتار ناپسند ، شادمان و خنداناند”. يعني سخن از افراد “ نافرمان” است كه از دستور پيامبر خدا (ص) با بهانههاي غير منطقي ، سرپيچي كردند و از اين عمل خود شادمان بودند. فرح المخلّفون... = شادي كردند افراد متخلف ونافرمان[17]. اگر مفهوم مخالف اين آيه را در نظر بگيريم ، معلوم مي شود كه آيه خود دليلي بر صحت اين رويكرد است و معناي آن اين خواهد شد كه؛ “آناني كه نافرماني نكرده و در مسير صحيح و منطقي زندگي قرار گرفتهاند، مي توانند بسيار بخندند و كمتر گريه كنند”. در خصوص آيه شريفه: “انّ الله لا يحبّ الفرحين”[18] (خداوند افراد شادمان را دوست ندارد) كه به نظر ميرسد به طور كلي شادي را نفي كرده است بايد گفت: اين آيه در مورد “ قارون” است و شرح مي دهد كه بندگان خدا ، به او كه از داشتن ثروت شخصي و بي توجهي به نيازمندان شادمان بود ، مي گويند : " لا تفرح ، انّ الله لا يحبّ الفرحين" (شادمان نباش كه خداوند اين گونه افراد شادمان را دوست ندارد) اصطلاحا “ الف ولام “ در “الفرحين” الف ولام عهد است. يعني ؛ خداوند شادماناني از نوع آنان كه در اين خطاب، مورد نظربودهاند را دوست ندارد. در آيه شريفه ديگري (مجادله 10) اينگونه آمده است كه محزون ساختن مؤمن كاري شيطاني است. در قصص 8 نيز خداوند محزون شدن كافر را به خود نسبت ميدهد.و يا در ماجراي حضرت يونس(ع) نجات از غم را به خود نسبت ميدهد.[19] البته نبايد فراموش كرد كه اين يك روي سكه آيات در خصوص غم وشادي است. زيرا در اياتي هم داريم كه مؤمن غم ناشي از ياد آخرت دارد.[20] و همچنين است بيان علامه طباطبايي (ره) ذيل اه شريفه 153 آلعمران كه غمي كه فرد را از اندوهي ناپسند منصرف كند خود نعمتي الهي است.[21] در آيات بسيار ديگري به انواع مختلف خوب بودن رفع غم و اندوه از سويي و مدح شادي حقيقي از سوي ديگر اشاره شده است.[22]
...... ادامه دارد
[1] هنر شاد زيستن،ص 21
[2]كتاب كوچك عقل و خرد، ص 13 و 36 و 61
[3] روم آيه15
[4]حديد (57) آيه23.
[5] شعراء (26) آيه13.
[6] همان، آيه3.
[7] قلم (68) آيه48.
[8] نمل (16) آيه58.
[9] عبس آيه39.
[10] همان، آيه1.
[11] انسان آيه10.
[12] عبس آيه40.
[13] معارج آيه20.
[14] نمل آيه89.
[15] بقره /٣٨ و ٦٢ و١١٢ و ٢٦٢ و ٢٧٤ و ٢٧٧ ، آل عمران /١٧٠ ، مائده / ٦٩ ، انعام / ٤٨ ، اعراف /٣٥ ، يونس /٦٢ ، احقاف /١٣
[16] توبة/٨١
[17]٨٠ توبه
[18] قصص ٧٦
[19] انبياء 88 و يا طه 40
[20] توبه 92
[21] طباطبايي، محمد حسين الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي، انتشارات جامعه مدرسين، 1363، ج4، ص69
[22] حجر 88- نحل 127- آل عمران139و 176- مائده 41- يونس62 و 63 و 65- لقمان 23- يس 76- انعام 33و 48- كهف 6- قصص 7- بقره 112و 262 و 277 – يوسف 86
مقدمه
راه لذت از درون دان نه از برون ابهلي دان جستن از قصر و حصون
آن يکي در کنج مسجد، مست وشاد و آن دگر درباغ، ترش و بي مراد.
مولوي
يكي از موضوعات مهم در بحثهاي انسان شناسي، توجه به نيازها و تحولات روحي است. اهميت اين مسأله ناشي از تأثيرگذاري روحيات آدمي بر رفتارهاي اوست. گرچه اين تأثير گذاري، متقابل است و رفتارهاي آدمي نيز ، روحيات وي را دچار تحول و تغيير ميكند. «شادي و غم» از روحياتي هستند كه تأثير بسزايي در زندگي بشر دارند. در روزگار کنوني نحله هاي مختلف عرفاني يا روانشناختي در خصوص اين موضوع تاکيد بسياري دارند و طرفداران خود را به پيگيري روش هاي مختلف دستيابي به شادي ترغیب مي نمايند. اين در حاليست که اديان مختلف، به ويژه اسلام در خصوص شادي مطالب مبسوطي عرضه کرده اند و از آنجا كه در برخي موارد در متون ديني شادي مورد مذمت قرار گرفته و يا در مواردي غم و اندوه پسنديده شمرده شده است؛ به نظر مي رسد در برخي مواقع دستوراتشان به گونه ايست که در مقابل اين توصيه ها قرار مي گيرند. هرچند شادي در اديان الهي و به ويژه اسلام مهم است اما تفسيري که از اين مفهوم در اسلام و عرفان هاي جديد ارائه مي شود، کاملا متفاوت است. به طور نمونه دالايي لاما شادي را هدف زندگي قرار مي دهد ولي در اسلام اين موضوع هدف زندگي انسان نيست. اين نوشتار در پي آن است تا با معرفي اجمالي موضوع شادي از ديدگاه اسلام از سويي و از سوي ديگر بررسي نظرات عرفان هاي جديد با تکيه بر آراء “دالايي لاما” به عنوان يکي از مهمترين طلايه داران عرفان هاي نوظهور، تا حد ممکن پاسخي براي بعضي از پرسش هاي احتمالي موجود بيابد.
تعريف و اثرات شادي و حزن
وقتي مطلوب انسان تحقق پيدا كند، حالتي به نام شادي، خشنودي و امثال اين تغييرات، براي انسان پديد ميآيد، و اگر آنرا از دست دهد حالتي به نام حزن و اندوه و... به وجود ميآيد. هر مطلوبي تحقق پيدا كند، موجب سرور و هر كدام از دستش برود موجب غم و اندوه ميشود. اين موضوع تنها به يكي از ابعاد وجود انسان اختصاص ندارد، بلكه به هنگام تحقق هر يك از خواستههاي روحي انسان، حالت شادي و به هنگام محقق نشدن آن، حالت غم روي ميدهد. و اگر متوجه شود كه آن خطر رفع شده و حياتش ادامه خواهد يافت، حالتي ديگر به نام سرور و شادي برايش پديد ميآيد.
«شادي» سبب «نشاط و اميد» و «غم و اندوه» سبب «افسردگي» و «يأس و نوميدي» است. ما پيوسته مىكوشيم براى كسب شادمانى يا صلح و آرامش دست نياز به سوى دنيا دراز كنيم و از طريق پول و قدرت آن را به چنگ آوريم. غافل از اين كه آرامش واقعى از عمق وجودمان سرچشمه مىگيرد. سرور و شادي هم گاهي موجب اين ميشود كه انسان فعاليت بيشتري انجام دهد، چون در حالت انبساط و شادي و نشاط، كارآدمي (اعم از كار بدني، روحي و فكري) بهتر پيش ميرود؛ پس گاهي موجب ميشود انسان فعاليت بيشتري انجام دهد. در مقابل اين فرح و سرور، يأس و قنوط و ابلاس قرار دارد. انسانهايي که اجتماعي ترند و در اجتماعات و فعاليت هاي اجتماعي بيشتر شرکت دارند. انسانهاي شادتر، به اين معنا، موفق ترند تا انسانهاي گوشه نشين که در فعاليتهاي اجتماعي نيز شرکت نمي کنند. اسلام ديني است که از تنبلي و کاهلي وسستي بيزار است و از تحرک و نشاط خشنود مي شود.
آثار بدني كه در اثر حالت شادي و خشنودي و انبساط روح پديد ميآيد، عبارتند است از: سلامت دستگاه هاي مختلف بدني همچون گردش خون و هاضمه، گشادهرويي و خنده و در مقابل با عصبانيت انواع امراض جسمي، گرفتگي چهره، عبوسي و گريه حاصل فرد ميشود. البته گاهي گريه در اثر شوق هم دست ميدهد كه بعد از اين در خصوص غم ممدوح مطالبي عرضه خواهد شد.
ارزش اخلاقي شادي وغم
یکی از خوانندگان عزیز فروغ سیمرغ
بعد از سر زدن به وب بنده اعتراضی نموده بودند که برایم مانند تلنگری بود. با خود فکر کردم که آیا به پیام این وب وفادار مانده ام یا در اثر روزمرگی دچار غفلت از مرام شده ام. لذا در مطالب خود تورقی کردم و متوجه شدم لازم است تا قدری منظور خود را از حکمت روشن سازم. متن ایراد این دوست خوب از این قرار است:
با سلام
اگه بدونی که این اسم وبت من و برد تا کجا !!!!!!!!!!...........
ولی حیف که مطالبت هیچ ربطی به اسمش نداشت.
تا کجا میبرد این نقش بدیوار مرا ؟
تا بدانجا که فرو میماند
چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
و حال پاسخ این حقیر:
سلام
دوست خوب من نمی دانم از عقل سرخ جنابعالی چه انتظاری دارید ولی حداقل بنده نگرش حکیم سهرودی را مد نظر دارم. یعنی همان چیزی که در مورد حکمت در دو مطلب قبلی در تبلیغ وبلاگ حکمتانه نوشته ام. عقل سرخ همان حکمت خالده ایست که تمامی حکما از ایرانی و غیر ایرانی از زمان باستان تاکنون به دنبال تاسیس او بوده اند و به حقیقت٬ تجلی اعظم آن را در حکمت انبیا’ الهی می توان یافت. به نظر این حقیر کنکاش در معانی قرآن در واقع جستجو در این حکمت است زیرا که حکمت قرآنی جامع تمامی حکمت های انبیا’گذشته است. زیرا که یامبر عظیم الشان می فرمایند: اوتیت جوامع الکلم. دوست خوبم از مهمترین منابعی که می توانید به حکمت های انباء که در قرآن مورد اشاره قرار گرفته است٬ دست پیدا کنی کتاب فصوص الحکم محی الدین عربیست. هر چند کتب حدیثی و روایی و از همه مهمتر ادعیه موجود همچون دعای کمیل٬ افتتاح٬ خمس عشر٬ مناجات شعبانیه و ... نیز از جمله منابع دست یابی به این حکمت هستند. حکیم شهاب الدین سهرودی نیز این حکمت را در میان حکماء ایران و یونان باستان و همچنین مطالب عمیق عرفاء جستجو می کرد و از خود حکمت الاشراق را که مبتنی بر اصالت نور است٬ به جا گذاشت.
خداوند این حکمت را به تمامی ابنا’ بشر و تمامی ملتها ارزانی داشته است. لذا چه در یونان به دنبال آن باشیم و چه در ایران و یا حتی در خاور دور به وسع خود به آن دست خواهیم یافت.
در این باره چند نکته را نباید از یاد ببریم : اول اینکه این حکمت تنها به صورت فلسفه پردازی در قالب الفاظ فلسفی نیست و چه بسا فرد بی سواد و درس ناآموخته ای حکیم عقل سرخی باشد٬ همچون لقمان حکیم. دوم اینکه ابعاد این حکمت بسیار وسیع است و علاوه بر فلسفه بقیه ابعاد علوم همچون کلام،تفسیر،حدیث،تاریخ،شعر،عرفان،سیاست و...را نیز شامل می شود و سوم اینکه این نوع اندیشه تنها بحثی و حصولی نیست و بخش عمده آن نیاز به پیمودن طریق٬ آن هم طریق ولایت دارد. که صد البته ولایت جز’ لاینفک تمامی حکمت های انبیا’ و عرفاست.
از جمله فارق های بزرگ فلسفه به معنای امروزی آن حتی آنها که به عرفان ما شباهت هایی دارند همچون هایدگر با حکمت اسلامی به نظر بنده دو موضوع مهم است. یکی بحث حضرات و عوالم و دیگری وجود راه سیر و سلوک یعنی طریق ولایت. در فلسفه های نوین یا به هیچ وجه سخنی از حقیقت٬ وجود ندارد مانند تجربه گرایی و پراگماتیسم و... و حتی اگر هم حقیقت مورد عنایت است چون هایدگر که از حقیقت سخن می گوید٬ چون هستی در نزد اینان متعالی نیست. ( به یاد داشته باشیم که اندیشمندان معاصر به دلیل آنکه با الهیات مسیحی مواجه هستند و نمی خواهند در زمره این نوع نگرش نسبت به خدا قرار گیرند رابطه خوبی با الهیات ندارند و تمامی نفی های آنان نسبت به الهیات نیز به برداشتشان از الهات مسیحی برمی گردد. لذا آنان در فلسفه های خود یا از خدا یاد نمی کنند تا اتهام الهیاتی بودن به آنها نخورد و یا حتی با ادعای سر آمدن عصر خدا در صدد بیان این مطلب هستند که خداباوری مسیحی در اثر مشکلاتی که دارد و همچنین رویکرد های بشر امروزی مرده است.) تنها همان انکشاف و ظهور هستی مطرح می شود و دیگر بحث نزول نداریم . چون نزول نیست پس بحث مراتب هستی و حضرات و عوالمی چون حس، خیال ، روح و.. نیز نخواهیم داشت. پس در ادامه چیزی به عنوان صعود نداریم و لذا موضوع سلوک مطرح نمی شود. وجود دو قوس صعود و نزول ناظر به همین مسئله است.
امیدوارم توانسته باشم منظور خود را از حکمت برای شما دوست گرامی بیان کنم.
معنای حقیقی توحید
به چه میزان در معنای توحید وشرک دقت کرده ایم و چه کسانی را میتوانیم مشرک بخوانیم؟
برخی از محققان برای یافتن پاسخ چنین پرسش هایی به فتوای فقها مراجعه می کنند. هر چند نظرات علماء در این گونه موارد بسیار راه گشاست اما خود نیز باید سعی کنیم تا با مراجعه ای مستقیم با حقیقت٬ خود را از فرو افتادن به دام تعصبات خشک وارهانیم.
در این مورد اگر بتوانیم مراجعه ای مستقیم به قرآن داشته باشیم و سعی کنیم اعتقادات مذهبی ما را به خود مشغول نکنند ، حقیقت منکشف خواهد شد.
به نظر بنده قرآن بالاترین جلوه گری حقیقت است لذا مراجعه به آن بهترین راهگشاست.
"یا ایهالناس انتم الفقرا’ الی الله و الله هو الغنی الحمید"
این آیه شریفه بهترین و واضحترین بیانیست که می توان در تفاوت خداوند از دیگران بیان داشت. نه اینکه مومن به قرآنم چنین ادعایی دارم بلکه کسی که کمترین مطالعه ای در فلسفه و حکمت داشته باشد٬ می فهمد چه عظمتی در این کلام نهفته است.
او بی نیاز است و ما نیازمند.
لذا حتی در زندگی روزمره تنها دست نیاز به سوی بی نیاز حقیقی دراز کردن شایسته است. لذا اگر به پزشک نیز به صورت موجودی مستقل و تاثیر گذار حقیقی، بنگریم دچار شرک محض شده ایم.
در امور معنوی نیز مراجعه به غیر حق با این دید که مستقل و تاثیر گذارِ بی نیازند ٬شرک محسوب می شود.
اما مراجعه به همین نیازمندان با این دید که وسیله ای به اویند با توحید منافاتی که ندارد هیچ، بلکه عین توحید است. حال چه در زندگی روزمره و درخواستهای مادی باشد و چه امور معنوی. درخواست دعا از دیگر مومنان و یا دعا برای دیگران به این نیت که این وسیله برای رسیدن به رحمت الهیست(نه با این نگرش که موجودی مستقل و بی نیاز هستند) چه منافاتی با توحید دارد؟؟
قبول کنیم با قرآن بیگانه ایم. حتی کسانی که سال ها در مدارس دینی درس می خوانند با قرآن به صورت مستقم یا مواجه ای ندارند و یا این نوع رجوع بسیار اندک است.
در مورد قرآن یا تلاوت میکنیم و اگر هم بخواهیم در آن بیدیشیم ٬ آیات شریفه آن را از دریچه تنگ تفکرات مذهبی از قبل شکل گرفته بررسی میکنیم.
دوستان من در بند مذهب نمانید.قرآنی بیندیشید و جویای زلال حقیقت باشید و اگر در جایی فهمیدید اشتباه کرده اید با کمال میل به دامان حقیقت پناه ببرید که به راستی آمادگی برای چنین تغییری شرط اصلی حق طلبی است.
به نظر این حقیر اگر حق طلب نباشیم به مرگ جاهلیت از دنیا رفته ایم.
مگر مرگ جاهلیت چیست که پیامبر معظم اسلام (ص)همه را از آن بر حذر دا شته اند؟
از مهمترین ویژگی های دوران جاهلیت تعصب بدون دلیل مشرکان بر اعتقاداتشان بوده است و این یعنی برای تغییر ایمانشان از باطل به سوی حق آماده نبوده اند. سالک راه حق که هنوز واصل نشده است(متعلم علی سبیل النجاة) اگر خود را در حصار اعتقادات متصلب مذهبی بپیچد و به خود اجازه رخنه هیچ نوع شکی ندهد٬ هیچگاه راه به سوی حقیقت نخواهد برد.
من و تو و تمام مسلمانان واقعی باید همیشه برای کافر شدن به اعتقادات باطل و پذیرش حق آماده باشیم.
والسلام علی من اتبع الهدی
منتظر پاسخ می مانم.
ادامه دارد....
سرمشقی برای همه٬ در گفتگوی میان مذهبی
خرابه شام راهی را در بحث با برخی وبلاگ های طلبه های مدارس وهابیت٬ شروع کرده است که می تواند برای تمامی علاقمندان مباحث اعتقادی الگوی مناسبی باشد.
در وبلاگ "خرابه شام" فراخوانی در خصوص تفسیر آیه ۳۳ سوره انفال صورت گرفته است که به نظر این حقیر برای هر سالک حقیقتی٬ روشنایی بخش خواهد بود.
به راستی تفاوت دیدگاه اسلام و غرب در خصوص انسان کامل چیست؟
در اسلام انسان کامل وجه الله است.
"کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام"
برای انسان کامل و ولی مطلق الهی قیامت بر پا نمی شود زیرا او خود قیامت خود را بر پا کرده است.
انسان کامل واسطه فیض الهی بین حق و خلق است و به عبارتی می توان او را خلقِ حق نیز نامید. تمام موجودات عالم فیض وجودی خود را از طریق انسان کامل دریافت می کنند.
اما باید توجه داشت با وجود تمام عظمتی که در این دیدگاه برای انسان کامل وجود دارد انسان خلیفه است و همیشه میان خلیفه و مستخلف عنه تفاوت وجود دارد.
پیامبر عظیم الشان اسلام در حدیثی مشهور پس از ذکر مراتب مختلف دین و سلوک در آخرین مرتبه که مختص خود ایشان است می فرمایند: " الفقر فخری و به یفتخر علی سائر الانبیاء"
اینست نظر اسلام در خصوص انسان کامل که هر چه بالا رود و حتی به "قاب قوسین او ادنی" نیز نائل آید٬ بر فقر خود آگاه تر می شود و این خود آگاهی او نسبت به فقر و احتیاجش است که او را خلیفة الله
می نماید.
عبد الرحمن جامی علیه الرحمه در فص شیثی کتاب نقد النصوص خود انواع تجلی را سه قسم می داند. تجلی ذات٬ تجلی صفات و تجلی افعال. او برای هر یک از انواع تجلی ویژگی هایی را ذکر میکند و در توضیح تجلی ذات( که بالاترین نوع تجی محسوب می شود) بر ولی الهی آنرا بر دو قسم می داند و میگوید:
"اگر از بقایای وجود سالک چیزی مانده بود٬ فناء ذات و تلاشی صفات است در سطوات انوار. و آن را صعقه خوانند٬ چنانکه حال موسی علیه السلام٬...و اگر از بقایای وجود فانی به کلی منخلع شده باشد٬ ...به نور ازلی ذات ازلی را مشاهده کند. و این خلعتی است که خاص رسول را صلی الله علیه و آله و سلم بخشیدند٬..."
اما در دیدگاه غربی و در سنت مسیحی استقلال انسان کامل است که منتهی درجه او محسوب
می شود. انسان کامل آنها پسر خداست و این یعنی اعتقاد به تثلیث. این عقیده در طی بیست قرن به اینجا می انجامد که انسان مستقل است و می تواند جای خدا را بگیرد .
در اندیشه مسیحی واسطه میان واجب و ممکن برداشته می شود ولی نه به این معنا که ممکن (بنده)فانی شود و تنها حق باقی بماند و بقای عبد به بقای حق باشد. بلکه به این معنا که ممکن(انسان٬مسیح)خدا و واجب و در کنار حق٬ ذاتی مستقل و ازلی و ابدی می شود. او خدایست غیر محتاج نه عبدی که منتها درجه خود را فقر می داند و به آن افتخار می کند.
استاد بزرگوارم جناب دکتر اعوانی می فرمود: "اگر ابن سینا هیچ ابداع فلسفی و حکمی جز کشف مساله واجب و ممکن نداشت کافی بود تا او را حکیم بزرگی بدانیم."
واقعا این از جمله افتخارات تاریخ حکمت ماست که نشان می دهد یک حکیم بزرگ چگونه و به چه میزان می توانداز متن حکمت دینی خود استفاده کرده و درس گرفته است . وهمین نشان می دهد می توان به معنایی از عبارت " حکمت اسلامی" استفاده کرد.
واقعا برداشتن فاصله میان واجب و ممکن ٬به معنای مسیحی و غربی آن٬ از جمله سنگ بناهای کج و غلطیست که با قبول آن هر چه جلو رویم جز اشتباه بر اشتباه نخواهیم افزود. مسیحیان( و البته هر کسی که معتقد به اندیشه ای شود که با عقل و منطق سازگاری نداشته باشد چون اشاعره) به خاطر قبول چنین تناقضی٬ دست به دامن قدرت الهی می شوند که خداوند اگر خداوند است که می تواند یکی مثل خود بیافریند. یا یکی را سه تا کند و یا ...
حتی این موضوع در اندیشه های فیلسوف بزرگ فرانسوی یعنی پدر فلسفه جدید مغرب زمین ٬دکارت٬ نیز اثر آنرا به راحتی می توان یافت. دکارت در توجیه عقلانی وجود جسم و عالم مادی(بدن) به وجود خداوندی مهربان که قصد فریب ما را ندارد پناه می برد. به نظر او چون خداوند کامل مطلق و خیر مطلق است ما را فریب نمی دهد و ما عالم را آنگونه که هست در میابیم. وگرنه او آنقدر تواناست و قدرتمند است که اگر می خواست می توانست ما ۲×۲ را ۴ درک نکنیم. به بیا دیگر اوست که با قدرت خود باعث می سود ما محال بودن تناقضات ذاتی و درستی بدیهیات اولیه را درک کنیم. یعنی علم در پرتو قدرت الهی درستی خود را باز میابد. پس می توان نتیجه گرفت در نزد او صفت قدرت الهی بر علم غلبه دارد.
در این سنت است که فیلسوفی چون کانت بنیاد الهیات را بر اخلاق قرار می دهد و لذا در نزد او عقل نظری پس از عقل عملی در مرتبت قرار می گیرد. در سنت غربی دائما غلبه قدرت بر علم و عقل موج می زند و فرقی نمیکند اندیشمند الهی باشد یا ملحد٬ عقل گرا باشد یا تجربی مسلک٬ باستانی باشد یا جدید. جلوه بارز این نمود در فلسفه ای چون پراگماتیسم جلوه کرده است.
اما در دید حکمی اسلام این علم الهیست که مقدم بر قدرت است. فردی از امیر المومنین(ع) می پرسد:
"آیا خدا میتواند عالم را بدون آنکه کوچک شود در تخم مرغی بدون آنکه بزرگ شود جای دهد؟"
در جواب امام علی(ع) می فرمایند: "درست است "انٌ الله علی کل شیء قدیر" اما این که تو گفتی شیء نیست. یعنی این که تو گفتی مورد علم الهی قرار نگرفته است. به بیان دیگر این ممکن نیست که مورد قدرت قرار گیرد."
شیء از مشیت می آید که مرتبه ای مربوط به علم خداوند است نه قدرت و اراده الهی. اشتباه اکثر افراد اینست که اراده را با مشیت یکی می گیرند اما میان این دو تفاوت بسیار است. در مرتبه علم ما واژگانی چون قضا٬ قدر و مشیت داریم. ولی در مرتبه فعل خداوند مرید است و اراده می کند. اگر به خطبه های امام حسین (ع) در راه مکه به کربلا مراجعه کنیم متوجه می شویم که حضرت تنها از کلماتی چون
"شاء" یا "قضا و قدر"استفاده می کنند نه از اراده الهی. شییت اشیاءنیز مرتبت با علم است نه قدرت الهی. اشیاء ماهیتشان را در علم الهی دریافت می کنند(که همان عین ثابت آنهاست) . عرفاء این فیض را فیض اقدس می نامند. و هنگامی که این علم بخواهد به مرتبه ظهور عینی برسد خلق و یا به بیان دیگر فیض مقدس صورت می گیرد.
آن یکی جودش گدا آرد پدید وان دیگر بخشد گدایان را مزید
به راستی این تفاوت دیدگاه اسلام در خصوص انسان کامل با دیدگاه حاکم بر روح تمدن غرب است.
از نظر مسیحیان انسان کامل خود خدا می شود اما با حفظ ذات خویش لذا پسر است و اقنومی دیگر.
اما در دید توحیدی انسان کامل فانی می شود و انتهای درجه او عبد بودن است نه خدا شدن.
خدا شدن در اسلام یعنی اینکه دیگر ذاتی مستقل نداشته باشی.
در غرب روح مسیحیت حاکم بوده و هست. حتی مخالفان دین مسیحی نیز به نوعی در فضای این دین تنفس میکنند. از دل انسان کامل آنها عبد بیرون نمی آید بلکه فرد فرعون می شود. مسیح آنها عبد نیست بلکه فرعونیست که انا ربکم الاعلی سر داده است و بعد از "ژوردانو برونو" است که اعتراض بلند میشود چرا فقط مسیح؟ چرا ما همه تجسد یافته الهی نباشیم؟
اگر قرار است برای یکی ۲ در ۲ بتواند ۵ شود چرا برای همه اینگونه نشود؟ در روزگا کنونی و بعد از حذف دیدگاه خدامحوری از حوزه اندیشه و انسان محور شدن تفکرات این همه ابناء بشرند که نهای خدا فرعون بودن را سر می دهند که ما می خواهیم٬ ما می پسندیم و ..
در این روزگار که دیگر خواست الهی مطرح نیست و خدا گم شده است انسان به خود بنیادی رسیده است و این محصول همان سنگ بنای غلط و اشتباه جناب پولس قدیس در صدر مسیحیت است که مسیح را پسر خدا و اقنومی دیگر خواند.
از اینجا اومانیسم غربی متولد شد که بلکه از زمان همان تفسیر غلط این فکر آمد که نیازی به عبد بودن نیست و باید ابراز وجود کرد.
عصر امروز عصر غلبه اندیشه های پروتاگوراس بر جهان غرب است و به واقع می توان عالم را عالمی سوفسطایی نامید. از این رو آنچه ما در مغرب زمین کنونی به نام فلسفه می دانیم چیزی جز سفسطه نیست و نشانه آن اینست که هیچ اندیشمندی حرف دیگری را نمی فهمد. هر چند اندیشمندان کنونی خود را فیلسوف می نامند اما آنها به حق اغلب آنها یکسوفسطای بزرگند. در حالی که در میان انبیاء و همچنین اولیاء مفاهمه که بلکه اتحاد وجود داشته و دارد.
لا نفرق بین احد منهم
خدایا ما را موسوی کن
شهيد كيست؟
يكي از نشانه هاي برجسته و بزرگ در راه تكامل انسان مانند: عشق، وفاداري، ايثار، فداكاري، و ديگر مواردي كه انسان را از محيط مادي خود متمايز مي كند؛ شهادت است.
طبق فرمايشات مولاي متقيان حضرت علي (ع).........
بقیه مطلب را از تخریبچی دوران بخوانید.
در مورد عالم ذر و مباحث پیرامونی رجوع به کتاب ارزشمند "انسان از آغاز تا انجام" علامه طباطبایی، ترجمه محمد صادق لاریجانی(انتشارات الزهراء) بسیار مفید است. مهمترین آیه ای که به این عالم اشاره دارد 172 سوره مبارکه اعراف است. در این آیه خداوند می فرماید وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذَا غَافِلِينَ
در مورد تفسیر این آیه مطالب بسیار متفاوتی بیان شده است
یکی همان قول بسیار مشهری است که همه ما انسانها پیش از خلقت این دنیاییمان در عالم دیگری به نام عالم ذر وجود داشته ایم و در آنجا خداوند از ما اقرار به وحدانیت خود گرفته است.
یکی دیگر اینکه شاید اشاره آیه به عالمی خاص قبل از دنیا به صورت زمانی نباشد و منظور همان فطرت انسانی است. چون ما از آن عالم و پرسش و پاسخ آن و همچنین اقرارمان چیزی به خاطر نداریم. در حالی که آیه شریفه بر دلیل و حجت بودن چنین اقراری در روز قیامت اشاره دارد. پس باید چیزی باشد که بتوان در این زندگی آن را حس کرد و این در مورد فطرت الهی صادق است.
یعنی خداوند پرستش خود را در همه ما قرار داده است ولذا اگر شریعتی هم نبود در حد خوبیها و بدیها و یا توحید فطرت وجود داشت . فالهمها فجورها و تقواها
اما با این وجود میتوان میان این دو دیدگاه جمع کرد. اینکه در روایات زمان ذکر شده است برای تقریب به ذهن بوده است.همانگونه که در مورد خلقت آسمان و زمین داریم در 6 روز خلق صورت گرفته است٬ در حالی که قبل از خلق آسمان و زمینی نبوده است. یعنی هم انکه در فطرت خداوند از ما اقرار گرفته ٬ صحیح است و هم اینکه ما در عالمی بوده ایم و اقار کرد هایم اما نه عالمی از نظر زمانی مقدم بر این عالم بلکه در عالمی از لحاظ رتبه بالاتر و مقدم. به بیان دیگر این عالم را می توان یکی عوالم مقدم بر این عالم ماده و خلق همچون عالم مثال در نظر گرفت که از نظر زمانی عوالم مقدم همزمان با بعدی ها هستند و الی از نظر رتبی جلوتر. فهم دقیق این مطالب تنها با فهم دقیق معنای نزول امکان پذیر است و اینکه در عالم مراتب وجود دارد. در قرآن هم در نورد وحی نزول داریم و هم در مورد هستی.
در مورد وحی که آیات بسیار است اما در مورد هستی می توان به آیه آخر سوره طلاق اشاره کرد.
"یتنزل الامر بینهن"
نزول دارای ابعاد دقیقی است.
اگر چیزی نزولی باشد پس آنچه در پایین (رتبی منظور است نه مکانی) همان است که در بالا بوده است . لذاست که در دید اسلامی هیچ چیز از خدا جدا نیست.
اینما تولوا فثم وجه الله
اما آنچه یایین است از لحاظ رتبه متفاوت است و الزامات و احکام خود را دارد.
قرآنی که در بالاست ازلی و ابدی است و همان باطنی است که با باطن انسان کامل اتحاد دارد.
اما قرآنی که در پایین است بر صفحه کاغذ است و میتواند به سر نی زده شود ٬هر چند از جهتی همین پایینی همان بالاییست که نزول یافته است.
حال به بحث خود بر میگردیم: در مبحث نزول و خلقت ، ما اصل و منشا یی داریم در بالا که در فرهنگ قرآنی به مراتبی تقسیم می شود. از جمله عالم امر که روح از آنجاست" یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی" و سپس عالم مثال یا برزخ را داریم.
اینکه عالم ذر کدام یک از اینهاست بحث مفصلی میطلبد.
تمام این مباحث مربوط به قوس نزولی عالم است و بی شک کسی که دیدگاه الهی دارد نمی تواند واسطه های وجودی خود را به خداوند قبول نداشته باشد. به بیان دیگر این همان عالم فرشتگان نیز هست. اما این یک روی سکه است و ما قوس صعودی نیز داریم و اولین قدم آن به وجود آمدن نفس در اثر حرکت جوهری بدن است. یعنی پس از آنکه مراتب وجود از حق و با سلسله مراتبی معین خلق شدند و به عالم ماده رسیدیم سیر بازگشت شروع می شود. لذا این عالم با تعبیر ملاصدرا میشود کارخانه مجردسازی.
یعنی تنها با حرکت جوهری قهری بدن نیست که نفس مجرد ساخته می شود بلکه در تمام طول زندگی ما این مجرد سازی به صورت شعوری ادامه دارد.
یعنی با هر تفکر و عمل نظری ما مجرد می سازیم. این با دیدگاه دینی ما که با اعمال و افکارمان آخرتمان را میسازیم نیز کاملا سازگار است. از دیدگاه عرفاء نیز تمام ظهور در دو قوس نزولی و صعودی قرار می گیرد و ایشان قوس صعودی را قو شعوری نیز نامیده اند. در نظرگاه حکمت متعالیه و عرفاء هر تفکری مجرد است لذا فرد با نوع اندیشیدن خود به طور لاینقطع مجرد می سازد. این موضوع با مطلب نفی خواطر عرفاء فرق دارد که آنها قائلند در مراتب عرفانی سالک باید از افکار خود را تخلیه کند. شبیه مدیتیشن های رایج در عرفان های شرقی همچون بودایی. در بودیسم اینکه بتوانیم ذهنی خالی از هر نوع فکری داشته باشیم کمال مطلوب است یعنی همان نیروانا یا موکشا. اما در عرفان توحیدی سالک باید نفی خواطر غیر دوست داشته باشد تا به توحیدی واقعی دست یابد. چون همان طور که گفته شد فکر کردن ساختن مجردات است و اگر فردی تنها به خدا و غایت مطلقش نظر کند دلش خانه دوست می شود و می تواند به خدا بگویید من چیزی دارم که تو نداری. در بودیسم غایت رهایی از رنج است و در اسلام غایت وصول به حضرت حق. که صد البته در ورای آن آرامش حقیقی نهفته است.
پس هیچ منافاتی بین اعتقاد به عالم ذر و اعتقاد به حرکت جوهری و به وجود آمدن نفس در اثر حرکت کمالی بدی وجود ندارد که یکی مربوط به قوس نزول است و دیگری مربوط به قوس صعود. در ضمن آنچه از حرکت بدن موجود می شود نفس است نه روح که بین تفاوت روح و نفس مجال دیگری می طلبد.
به امید حق
آیا صرف اینکه بگوییم قران و هستی در نزول وجود دارد می توان نتیجه گرفت که قواعد اساسی هر دو یکی است ؟ و اینکه نزول هستی یعنی چه ؟
آیا می توان بی واسطه با قران مواجه شد و آن را مرز ورود به فلسفه نامید ؟
بسیار خوشحالم که این عزیز مطلب را به طور دقیق مطالعه کرده است.
برای این که قرآن نازل شده است و این که دو نوع نزول دارد ( انزال که دفعتاْ است و تنزیل که نزول تدریجی است) آیات بسیاری وجود دارد. نمونه بارز برای انزال (دفعی) سوره مبارکه قدر و یا آیات ابتدایی سوره مبارکه دخان و نمونه ای برای تنزیل(تدریجی) آیات ابتدایی سوره مبارکه جاثیه است.
اما اینکه در هستی نیز نزول صورت گرفته است هم می توان از قرآن دلیل آورد و هم دلیل عقلی.
آیه آخر سوره مبارکه طلاق بیان کننده وجود نزول در قرآن است " الله الذی خلق سبع سموات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان الله علي كل شيئ قدير و ان الله قد احاط بكل شيئ علماٌ"
همانگونه كه ملاحظه مي شود خداوند در مورد خلقت آسمان ها و زمين ها از ریشه نزول استفاده كرده و اين موضوع را به قدرت و علم الهي مرتبط كرده است.
دليل عقلي اين كه وجود داراي مراتب است و از مراتب بالا به مراتب پايين تر نازل شده اين است كه گپ و فاصله در هستي امكان ندارد. اين موضوع را سهروردي به صورت قاعده اي فلسفي در آورده و نام آن را " قاعده امكان اشرف " ناميده است. خلاصه اين قاعده اين است كه اگر مرتبه اي از وجود و هستي وجود داشت و مرتبه اي بالاتر از آن نیز امكان داشته باشد ضرورتاٌ آن مرتبه وجود خواهد داشت. زيرا مرتبه پايين تر از مرتبه بالاتر نشأت گرفته است. اين قاعده بياني ديگر از همان قاعده عليت است كه به گونه اي ظريف از سوي سهروردي مطرح شده است.
بر طبق اين اصل است كه وجود ملائكه كه در متون تمامي اديان به آنها تصريح شده است به گونه اي دقيق توجيه مي شود.
حتا بر طبق اين قاعده است كه ولايت و واسطه فيض بودن حجت هاي الهي در فيض رساني به موجودات ضعيف تر چه در اين دنيا و چه در آخرت توضيح مناسبي پيدا ميكند. واسطه فيض در آخرت ،در روايات و متون ديني همان شفاعت ناميده مي شود.
پس ملاحظه مي شود كه مفهوم نزول يكي از اساي ترين مفاهيم در حكمت الهي محسوب مي شود و بدون آن ارتباط ميان وجود باري تعالي و ممكنات قطع مي شود و ديگر خلقت معناي خود را از دست مي دهد.يعني ارتباط تكويني ميان واجب و ممكن از بين مي رود
در ضمن ارتباط تشريعي يعني و حي نيز نخواهيم داشت. به نظر مي رسد به همين علت است كه واژه نزول در قرآن بسيار به كار رفته است.
سخن به درازا كشيد و باز از ورود مستقيم به "عقل سرخ" جا مانديم. تا در بخش بعد چه قسمت ماباشد و به چه حواله داده شويم.
منتظر نظرات شما هستم.
بی تردید مواجهه بی واسطه با هستی مرز ورود افراد به فلسفه است. از آنجا که قرآن جلوه اعظم هستی است ارتباط با آن دریچه های جدیدی را به رویمان می گشاید. جالب آن است که قواعد اساسی این دو یعنی هستی و قرآن یکی هستند. از آن جمله که در هر دو نزول وجود دارد .
قرآن نازل شده است و در هستی نیز مراتب داریم و اگر درک مراتب نکنیم دچار ضلالت فلسفی می شویم. به قول استادم جناب دکتر اعوانی نزول از شاه کلید های فهم قرآن و هستی است.
ارتباط این مطلب را با "عقل سرخ" در بخش های بعد ی پی می گیریم.
به امید حق
آیا خدا هم می بیند و می شنود و ...؟چگونه؟
نقل است خداوند روزی در مناجات با موسی (ع) گفت: چرا تشنه شدم و آبم ندادی؟
چرا گشنه شدم و غذایم ندادی؟
چرا مریض شدم و عیادتم نکردی؟
موسی عرض کرد خداوندا تو برتر از آنی که به این صفات در آیی.
پاسخ گرفت که فلان فرد تشنه بود و فلانی گشنه و دیگری مریض شده بود. و تو سیابش نکردی و...
به نظر این حقیرِ سرا پا تقصیر اگر ما شنوایی داریم از اوست و اگر بینایی داریم از اوست و ....
حتی زمانی که ما کاری می کنیم در واقع اوست که فاعل حقیقی است.
در حدیثی دیگر از پیامبراکرم(ص) داریم که مردم عیال خدا هستند.
در سوره انفال داریم ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی . یعنی ای پیامبر زمانی که تیر انداختی ٬ تو نبودی که تیر انداختی٬ بلکه این خدا بود که تیر اداخت.
در آیه ۲۴۵ سوره بقره در مورد قرض دادن آمده است : من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا..
یعنی کسی که به خدا قرض حسنه دهد...چرا خدا نگفته به بنده من قرض دهد. گویا دستی که قرض می گیرد دست خداست که نه گویا٬ که واقعا دستی که می دهد و دستی که می گیرد دست خداست و من وتو تنها واسطه ایم و اگر غیر این ببینیم همان خود خواهی است که شیطان و فرعون داشتند.
آنها من گفتند و او ندیدند.
مرز میان موسی و فرعون تنها در نوع نگاه آنها بود.
هر دو انسان بودند و مخلوق خدا و می خواستند فاعل باشند.
تنها فرعون خود را مستقل می دید و ندای انا ربکم الاعلی سر می داد و موسی خود را غیر مستقل و حل شده در خدا میدید و ...خلاصه بنده بود.
تفاوت محمد(ص) و ابو جهل هم در همین نوع نگاه بود.
ماجرای حسین(ع) و یزید هم همینه.
ماجرای فرعون و موسی٬ ماجرای من و تو و ماجرای تمام تاریخ بشری است.
لذا در نماز پیامبر (ص) را اول به عبد می خوانیم و بعد رسول خدا.
پس سعی کنیم هیچ چیز رو به خودمون نسبت ندهیم.
جواب این شد : اگر خدا می بینه و می شنوه پس ما هیچ کجای کار نیستیم.
دوست دارم برام نظر بگذاری.
فلسفه به معنای واقعی
به نظر بنده فلسفه به معنای افلاطونی آن فلسفه حقیقی است.
یعنی در آن نوعی سلوک باید صورت گیرد و تنها سر و کار داشتن با مفاهیم و الفاظ اگر نگوییم دور کننده از حقیقت است، حداکثر مرتبه نازله دانایی است.
از اینجاست که او دانایی را مساوی با فضیلت و خیر و آنها را با زیبایی مساوق می داند. به نظر او اگر کسی به دانایی دست یابد دیگر بد نمی کند زیرا دانایی که او مد نظر دارد تنها دانستن مفاهیمی صرف نیست. بلکه رسیدن و درک واقعی مرتبه و حقیقتی است متعالی.
لذا به نظر حقیر مطالبی که ارائه میدهم هر چند در قالب روایت باشد کاملا در راستای حکمت به معنای الهی آن قرار دارد و این به سلوک عملی نیز محتاج است.
سهروردي فيلسوفي ايراني- اسلامي
اشاره: شهاب الدين سهروردي، بزرگ ترين فيلسوفي است كه حكمت اشراق در آثار و روش فلسفي او به كمال رسيد و به همين جهت به «شيخ اشراق» ملقب شد.
با وجود اهميت بسيار او در فلسفه اسلامي و به رغم تلاشهاي افرادي چون هانري كربن، دكتر سيد حسين نصر، دکتر ابراهیمی دینانی و دكتر حسين ضيايي در معرفي او به ايرانيان و جهانيان، اما هنوز آنچنان كه بايسته و شايسته است درباره او كه در كنار ابن سينا و ملاصدرا كه يكي از سه قله فلسفه اسلامي به شمار مي آيد كار چنداني صورت نگرفته است. مطلبي كه از پي مي آيد، گزارشي است از خلاصه اي از مجموع سخنراني هاي ارائه شده در نود و سومين نشست کتاب ماه ادبیات با عنوان «سهروردي شناخت» .
دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني در ابتداي اين نشست ضمن معدود خواندن آثاري كه در باب سهروردي نوشته شده است، درباره هشتصد سال بي توجهي به آراء و انديشه هاي او گفت: هر چند بعد از هانري كربن درباره سهروردي مقالات و آثاري نوشته شد اما تا بيش از آن توجه چنداني به اين شخصيت چند بُعدي نشده بود. سهروردي تنها فيلسوفي بود كه بايد از جايگاه خاصي در تفكر ايراني برخوردار مي شد و هزاران اثر درباره او به رشته تحرير درمي آمد، اما اين امر به شدت مورد بي توجهي قرار گرفت، چون سهروردي دقيقاً فيلسوفي ايراني- اسلامي است.فارابي عقايد يوناني خود را بعدها به صورت اسلامي عرضه مي كند. ابن سينا كمي متمايل به فلاسفه يونان است و هر چنداز فرهنگ اسلامی نیز تآثیر گرفته است اما عنصر اصلي تفكر او از يونان نشأت مي گيرد. حتي ملاصدرا نيز كم وبيش يوناني است. تنها فيلسوفي كه ضمن احترام قائل شدن براي نحله هاي فلسفي يوناني، نمي خواهد يوناني باشد، سهروردي است. او نه يوناني است و نه يوناني زده و به همين دليل هم در طول اين هشتصد سال مغفول واقع شد. شايد اين امر بيانگر آن باشد كه ما در گذشته به اندازه كافي ايراني نبوده ايم. به هر صورت سهروردي فيلسوفي ايراني- اسلامي است و ما امروز بيش از هر چيز نيازمنديم كه معناي ايراني- اسلامي را بفهميم و براي فهم آن بايد سهروردي را خوب بشناسيم.
وي در باب بحث نور و وجود در آراء سهروردي و ديگر فلاسفه اسلامي اظهار داشت: مهم ترين بحث سهروردي، بحث نور است، البته نه از جنبه فيزيكي. ابن سينا، فارابي و حتي ملاصدرا به نوعي وجودي هستند. اما سهروردي معتقد است در هيچ آيه و روايات اسلامي كلمه وجود به كار نرفته است، اما درقرآن كلمه «نور» به كار رفته و خداوند نور آسمان و زمين خوانده شده است. ممكن است گروهي معتقد باشند كه نور هم وجود است اما سهروردي وجود را اعتباري دانسته است و هيچ كجا ذكر نكرده كه ماهيت اصيل است. اگر به فرهنگ ايران باستان رجوع كنيم، زرتشت قائل به نور و تقابل ظلمت و نور بود كه در نهايت به غلبه نور بر ظلمت ختم مي شد. سهروردي بين فرهنگ ..
آیا صرف اینکه بگوییم قران و هستی در نزول وجود دارد می توان نتیجه گرفت که قواعد اساسی هر دو یکی است ؟ و اینکه نزول هستی یعنی چه ؟
آیا می توان بی واسطه با قران مواجه شد و آن را مرز ورود به فلسفه نامید ؟
بسیار خوشحالم که این عزیز مطلب را به طور دقیق مطالعه کرده است.
برای این که قرآن نازل شده است و این که دو نوع نزول دارد ( انزال که دفعتاْ است و تنزیل که نزول تدریجی است) آیات بسیاری وجود دارد. نمونه بارز برای...
بی تردید مواجهه بی واسطه با هستی مرز ورود افراد به فلسفه است. از آنجا که قرآن جلوه اعظم هستی است ارتباط با آن دریچه های جدیدی را به رویمان می گشاید. جالب آن است که قواعد اساسی این دو یعنی هستی و قرآن یکی هستند. از آن جمله که در هر دو نزول وجود دارد .
قرآن نازل شده است و در هستی نیز مراتب داریم و اگر درک مراتب نکنیم دچار ضلالت فلسفی می شویم. به قول استادم جناب دکتر اعوانی نزول از شاه کلید های فهم قرآن و هستی است.
ارتباط این مطلب را با "عقل سرخ" در بخش های بعد ی پی می گیریم.
به امید حق
|
|