تبليغاتX
عقل سرخ
 
عقل سرخ
 
 
همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها پرستش به مستیست درکیش مهر برونند زین حلقه هشیارها
 

به زودی

به امید حق تعالی به زودی مطلبی را در تکمیل موضوع قبلی یعنی

 
  "انسان کامل"

خواهم زد.

امیدوارم دوستانی که در بخش نظرات موضوع قبلی مطلب یا پرسشی گذاشته اند
علی الخصوص هم مباحثه ای های محترم جواب هایشان را دریافت کنند.

ان شاء الله

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 17:29  توسط محسن حبیبی  | 

به راستی تفاوت دیدگاه اسلام و غرب در خصوص انسان کامل چیست؟

در اسلام انسان کامل وجه الله است.

                                "کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام"

برای انسان کامل و ولی مطلق الهی قیامت بر پا نمی شود زیرا او خود قیامت خود را بر پا کرده است.

انسان کامل واسطه فیض الهی بین حق و خلق است و به عبارتی می توان او را خلقِ حق نیز نامید. تمام موجودات عالم فیض وجودی خود را از طریق انسان کامل دریافت می کنند.

 اما باید توجه داشت با وجود تمام عظمتی که در این دیدگاه برای انسان کامل وجود دارد انسان خلیفه است و همیشه میان خلیفه و مستخلف عنه تفاوت وجود دارد.

پیامبر عظیم الشان اسلام در حدیثی مشهور پس از ذکر مراتب مختلف دین و سلوک در آخرین مرتبه که مختص خود ایشان است می فرمایند: " الفقر فخری و به یفتخر علی سائر الانبیاء"

اینست نظر اسلام در خصوص انسان کامل که هر چه بالا رود و حتی به "قاب قوسین او ادنی" نیز نائل آید٬ بر فقر خود آگاه تر می شود و این خود آگاهی او نسبت به فقر و احتیاجش است که او را خلیفة الله
می نماید.

عبد الرحمن جامی علیه الرحمه در فص شیثی کتاب نقد النصوص خود  انواع تجلی را سه قسم می داند. تجلی ذات٬ تجلی صفات و تجلی افعال. او برای هر یک از انواع تجلی ویژگی هایی را ذکر میکند و در توضیح تجلی ذات( که بالاترین نوع تجی محسوب می شود) بر ولی الهی آنرا بر دو قسم می داند و میگوید:

"اگر از بقایای وجود سالک چیزی مانده بود٬ فناء ذات و تلاشی صفات است در سطوات انوار. و آن را صعقه خوانند٬ چنانکه حال موسی علیه السلام٬...و اگر از بقایای وجود فانی به کلی منخلع شده باشد٬ ...به نور ازلی ذات ازلی را مشاهده کند. و این خلعتی است که خاص رسول را صلی الله علیه و آله و سلم بخشیدند٬..."

اما در دیدگاه غربی و در سنت مسیحی استقلال انسان کامل است که منتهی درجه او محسوب
می شود. انسان کامل آنها پسر خداست و این یعنی اعتقاد به تثلیث. این عقیده در طی بیست قرن به اینجا می انجامد که انسان مستقل است و می تواند جای خدا را بگیرد .

در اندیشه مسیحی واسطه میان واجب و ممکن برداشته می شود ولی نه به این معنا که ممکن (بنده)فانی شود و تنها حق باقی بماند و بقای عبد به بقای حق باشد. بلکه به این معنا که ممکن(انسان٬مسیح)خدا و واجب  و در کنار حق٬ ذاتی مستقل و ازلی و ابدی می شود. او خدایست غیر محتاج نه عبدی که منتها درجه خود را فقر می داند و به آن افتخار می کند.

استاد بزرگوارم جناب دکتر اعوانی می فرمود: "اگر ابن سینا هیچ ابداع فلسفی و حکمی جز کشف مساله واجب و ممکن نداشت کافی بود تا او را حکیم بزرگی بدانیم."

 واقعا این از جمله افتخارات تاریخ حکمت ماست که نشان می دهد یک حکیم بزرگ چگونه و به چه میزان می توانداز متن حکمت دینی خود استفاده کرده و درس گرفته است . وهمین نشان می دهد می توان به معنایی از عبارت " حکمت اسلامی" استفاده کرد.

واقعا برداشتن فاصله میان واجب و ممکن ٬به معنای مسیحی و غربی آن٬ از جمله سنگ بناهای کج و غلطیست که با قبول آن هر چه جلو رویم جز اشتباه بر اشتباه نخواهیم افزود. مسیحیان( و البته هر کسی که معتقد به اندیشه ای شود که با عقل و منطق سازگاری نداشته باشد چون اشاعره) به خاطر قبول چنین تناقضی٬ دست به دامن قدرت الهی می شوند که خداوند اگر خداوند است که می تواند یکی مثل خود بیافریند. یا یکی را سه تا کند و یا ...

حتی این موضوع در اندیشه های فیلسوف بزرگ فرانسوی یعنی پدر فلسفه جدید مغرب زمین ٬دکارت٬ نیز اثر آنرا به راحتی می توان یافت. دکارت در توجیه عقلانی وجود جسم و عالم مادی(بدن) به وجود خداوندی مهربان که قصد فریب ما را ندارد پناه می برد. به نظر او چون خداوند کامل مطلق و خیر مطلق است ما را فریب نمی دهد و ما عالم را آنگونه که هست در میابیم. وگرنه او آنقدر تواناست و قدرتمند است که اگر می خواست می توانست ما ۲×۲ را ۴ درک نکنیم. به بیا دیگر اوست که با قدرت خود باعث می سود ما محال بودن تناقضات ذاتی و درستی بدیهیات اولیه را درک کنیم. یعنی علم در پرتو قدرت الهی درستی خود را باز میابد. پس می توان نتیجه گرفت در نزد او صفت قدرت الهی بر علم غلبه دارد.

در این سنت است که فیلسوفی چون کانت بنیاد الهیات را بر اخلاق قرار می دهد و لذا در نزد او عقل نظری پس از عقل عملی در مرتبت قرار می گیرد. در سنت غربی دائما غلبه قدرت بر علم و عقل موج می زند و فرقی نمیکند اندیشمند الهی باشد یا ملحد٬ عقل گرا باشد یا تجربی مسلک٬ باستانی باشد یا جدید. جلوه بارز این نمود در فلسفه ای چون پراگماتیسم جلوه کرده است.

اما در دید حکمی اسلام این علم الهیست که مقدم بر قدرت است. فردی از امیر المومنین(ع) می پرسد:

"آیا خدا میتواند عالم را بدون آنکه کوچک شود در تخم مرغی بدون آنکه بزرگ شود جای دهد؟"

در جواب امام علی(ع) می فرمایند: "درست است "انٌ الله علی کل شیء قدیر" اما این که تو گفتی شیء نیست. یعنی این که تو گفتی مورد علم الهی قرار نگرفته است. به بیان دیگر این ممکن نیست که مورد قدرت قرار گیرد."

شیء از مشیت می آید که مرتبه ای مربوط به علم خداوند است نه قدرت و اراده الهی. اشتباه اکثر افراد اینست که اراده را با مشیت یکی می گیرند اما میان این دو تفاوت بسیار است. در مرتبه علم ما واژگانی چون قضا٬ قدر و مشیت داریم. ولی در مرتبه فعل خداوند مرید است و اراده می کند. اگر به خطبه های امام حسین (ع) در راه مکه به کربلا مراجعه کنیم متوجه می شویم که حضرت تنها از کلماتی چون
"شاء" یا  "قضا و قدر"استفاده می کنند نه از اراده الهی. شییت اشیاءنیز مرتبت با علم است نه قدرت الهی. اشیاء ماهیتشان را در علم الهی دریافت می کنند(که همان  عین ثابت آنهاست) . عرفاء این فیض را فیض اقدس می نامند. و هنگامی که این علم بخواهد به مرتبه ظهور عینی برسد خلق و یا به بیان دیگر فیض مقدس صورت می گیرد.

           آن یکی جودش گدا آرد پدید                                   وان دیگر بخشد گدایان را مزید

به راستی این تفاوت دیدگاه اسلام در خصوص انسان کامل با دیدگاه  حاکم بر روح تمدن غرب است.
از نظر مسیحیان انسان کامل خود خدا می شود اما با حفظ ذات خویش لذا پسر است و اقنومی دیگر.
اما در دید توحیدی انسان کامل فانی می شود و انتهای درجه او عبد بودن است نه خدا شدن.
خدا شدن در اسلام یعنی اینکه دیگر ذاتی مستقل نداشته باشی.
در غرب روح مسیحیت حاکم بوده و هست. حتی مخالفان دین مسیحی نیز به نوعی در فضای این دین تنفس میکنند. از دل انسان کامل آنها عبد بیرون نمی آید بلکه فرد فرعون می شود. مسیح آنها عبد نیست بلکه فرعونیست که انا ربکم الاعلی سر داده است و بعد از "ژوردانو برونو" است که اعتراض بلند میشود چرا فقط مسیح؟ چرا ما همه تجسد یافته الهی نباشیم؟

اگر قرار است برای یکی ۲ در ۲ بتواند ۵ شود چرا برای همه اینگونه نشود؟ در روزگا کنونی و بعد از حذف دیدگاه خدامحوری از حوزه اندیشه و انسان محور شدن تفکرات این همه ابناء بشرند که نهای خدا فرعون بودن را سر می دهند که ما می خواهیم٬ ما می پسندیم و ..

 در این روزگار که دیگر خواست الهی مطرح نیست و خدا گم شده است انسان به خود بنیادی رسیده است و این محصول همان سنگ بنای غلط و اشتباه جناب پولس قدیس در صدر مسیحیت است که مسیح را پسر خدا و اقنومی دیگر خواند.
 از اینجا اومانیسم غربی متولد شد که بلکه از زمان همان تفسیر غلط این فکر آمد که نیازی به عبد بودن نیست و باید ابراز وجود کرد.

عصر امروز عصر غلبه اندیشه های پروتاگوراس بر جهان غرب است و به واقع می توان عالم را عالمی سوفسطایی نامید. از این رو آنچه ما در مغرب زمین کنونی به نام فلسفه می دانیم چیزی جز سفسطه نیست و نشانه آن اینست که هیچ اندیشمندی حرف دیگری را نمی فهمد. هر چند اندیشمندان کنونی خود را  فیلسوف می نامند اما آنها به حق اغلب آنها یکسوفسطای بزرگند. در حالی که در میان انبیاء  و همچنین اولیاء مفاهمه که بلکه اتحاد وجود داشته و دارد.

لا نفرق بین احد منهم

خدایا ما را موسوی کن

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:39  توسط محسن حبیبی  | 

ظهور در چه زمانی است؟


قیامت کی بر پا می شود؟


بر اساس اعتقادات دینی تمامی مومنان به ادیان توحیدی به زمانی قائلند که همه برای پاسخ گویی به اعمال خوب و بد و حسابرسی آنها در محضر الهی حاضر می شوند.
از سویی تمامی انسان ها در طول زندگی مرگ دوستان و آشنایان و انسان های دیگر را تجربه میکنند و همه یقین دارند که روزی مرگ خود نیز فرا می رسد.
اما از چه رو امام علی (ع) می فرماید موتوا قبل ان تموتوا
حضرت از این کلام چه منظور داشته است؟ و آیا حضرت مجاز سخن گفته است؟
عرفا اصطلاحی دارند با عنوان موت اختیاری. اولین مرتبه از ولایت هر ولی این است که موت اختیاری داشته باشد و اگر کسی این رتبه را نداشته باشد و ادعای ولایت نماید دروغگو محسوب می شود.
در آیه87 سوره مبارکه نمل که در مورد نفخ صور است خداوند نفخ صور و مدهوش شدن را به تمام موجودات زنده در آسمان ها و زمین مربوط می داند اما در آنجا استثنایی صورت گرفته است. الا من شا’ ربک( همچنین در آیه68 سوره زمر)
پس عده ای فرا تر از نفخ صور هستند.
اینها چه کسانی هستند؟
بحث طولانی است( علاقمندان می توانند به کتاب انسان از آغاز تا انجام ٬ علامه طباطبایی٬ ترجمه و شرح صادق لاریجانی ٬ انتشارات الزهراء ص ۸۹ تا ۹۹ مراجعه کنند) . همین قدر بگویم که این افراد اولیا’ الله هستند. یعنی کسانی که مرتبه ولایت رسیده اند.
قیامت که بر خواستن برای حسابرسی است برای کسی بر پا می شود که با نفخ صور مدهوش شده باشد. اما کسی که قائم است نیاز ندارد به پا خواسته شود. ولی الهی خود پیش از مرگ قیامت خود را بر پا کرده است.
 اصلا او معیار قیامت است و قسیم نار و جنــه. لذا می توان نتیجه گرفت غیر از مرگ و قیامت زمانی که همه معتقد به آنیم ٬ مرگ و قیامت دیگری داریم که اختیاری است و برای افراد در همین زندگی به وقوع می پیوندد.
به پرسش اول باز می گردیم.
ظهور در چه زمانی است؟
قیامت کی بر پا می شود؟
در مورد قیامت گفتیم. در مورد ظهور نیز همین صدق می کند. یعنی یک ظهور داریم که در زمان اتفاق خواهد افتاد( انشا’ الله هر چه زودتر) ویک ظهور که فرد می تواند برای خود حاصل کند.
بله به راستی من هستم که به خاطر نفس در غیبتم اما با از میان برداشتن پرده فرد می تواند در ظهور به سر برد.
همین الان عده ای از اولیا’ الهی در ظهور به سر می برند. لذا هر زمانی می تو.اند هم دوران ظهور باشد وهم دوران غیبت.
با این نگاه به جای انتظار ظهور به طور جبری٬ این فرد است که با اختیار و جهد باید برای خود مقدمات ظهور را فراهم آورد.
لذا اقدام برای بر پایی نظام اسلامی که به راستی خود جهادی بزرگ در راه اعتلای حقیقت است گام برداشتن در راه فراهم سازی مقدمات ظهور محسوب می شود. و فرد می تواند با پیمودن صحیح راه معمار انقلاب از پرده غیبت به در آید که حضرت ولی عصر حاضر است و ما غائب.

این است گوشه ای از عظمت یکی از اولیاء الهی که به ظهور اختیاری رسیده بود و جهانی را متوجه اسلام ناب محمدی کرد. یعنی حضرت امام خمینی(ره)
خدا ما را نیز در خروج خود از خود یاری فرماید.

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:0  توسط محسن حبیبی  | 
 
  بالا