تبليغاتX
عقل سرخ
 
عقل سرخ
 
 
همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها پرستش به مستیست درکیش مهر برونند زین حلقه هشیارها
 

اگر می خواهید

زیباترین مصاحبه

طول تاریخ را  که یک خبرنگار با کسی انجام داده بخوانید به 

خاک غریب

مراجعه نمایید.

میدانید چرا؟

غفلت نکنید

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:46  توسط محسن حبیبی  | 

 

دوست عزیزم مجتبی٬ شعری در وصف سقای تشنه لب برایم فرستاده است که دوست دارم شما هم از آن لذت ببرید

 

آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس

                         مرغ دل خانه به ایوان تو دارد عباس

ابر هر بار کی می بارد از انبوهی بغض 

                        شرم از تشنگی و روی تو دارد عباس

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:13  توسط محسن حبیبی  | 
نی هر دل سست پیرو خون خداست

دلهای درست پیرو خون خداست

بنگر به تولد ابوالفضل که او

از روز نخست پیرو خون خداست

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 9:38  توسط محسن حبیبی  | 

شاید پرسش پیشرو را قدری زودتر از موعد مطرح کرده ام٬ اما حال است و فعلا دست داده و کاریش نمی توان کرد.

به راستی چرا حسين بن علی(ع) کوفه را مقصد سفر خود قرار داد؟


۱-در آن زمان بهتر از کوفه نبوده است. عراق در آن زمان قلب دولت اسلامی و رجال بوده و نقش اساسی در فتوحات داشته است.


۲-کوفه مهد تشیع و یکی از کانون های علویان بوده است.سابقه دوستی کوفیان با اهلبیت  طولانی بوده است.

۳-کوفه بزرگترین پایگاه مخالفان حکومت اموی بوده است. زیرا پیش از نعمان بن بشیر (حاکم کوفه پیش از عبید الله) مغیرة بن شعبه و زیاد بن ابیه بر کوفیان ستم های زیادی کرده بودند و کوفیان نسبت به بنی امیه کینه داشتند.

۴-نامه های کوفيان و دعوتشام کاری کرد که اگر او غير از کوفه راهی انتخاب ميکرد٬ شهادتش هيچ توجيه تاريخی نداشت. زيرا در پاسخ به عبدالله بن زبير ميفرمايند:بخدا سوگند اگر در سوراخی پنهان شوم آنها مرا بيرون کشند و به کشتنم فرمان دهند. پس کشته شدن قطعی بوده و حتی مي خواستند در ايام حج حضرت را به شهادت برسانند و امام شهادت را با اين سفر جهت دار نمود.

......

اما چرا کوفیان با حضرت چنان کردند؟ همه آنها بغض علی و اولاد علی بر دل داشتند؟ آیا نامه ها دروغین بود؟ دوستار اهل بیت نبودند؟ ترسیدند؟ خیانت کردند؟ حق را به موقع یاری نکردند؟...

 یافتن علت پیمان شکنی کوفیان بسیار سخت است چون شهر کوفه شهر پیچیده ایست.

جالب اینکه بدانیم کمترین تعداد ذکر شده برای لشکر کوفیان در جنگ با حسین بن علی(ع) ۳۰۰۰۰ نفر است. جالب اینکه این سپاه خالص کوفی بوده است نه شامی یا ترکیبی از کوفی و شامی.

بیشتر از این افرادی بودند که در شهر ماندند و به یاری نیامدند. اگر تعداد زنان و کودکان را نیز در نظر بگیریم متوجه میشویم که با شهری حداقل ۲۵۰۰۰۰ نفری مواجهیم. هر چند در تاریخ عدد یک میلیون نفر هم برای کوفه نوشته شده است اما حداقل همان عددیست که ما حدس زدیم.

می پرسید این مطالب چه ربطی به موضوع دارد؟

پاسخ اینست که کوفه با این بزرگی برای خود در آن زمان کلان شهری بوده است و انواع و اقسام آدم ها در آنجا وجود داشته٬ هم خوب هم بد. هم دیندار و هم لا ابالی. هم شجاع و هم ترسو ....

این یک سنت و قانون الهیست که چون دینداران طرفداری از حق نکنند  بدان مسلط می شوند. وصیت امیر مومنان را فراموش نکنیم که : "اگر امر به معروف و نهی از منکر نکنید بدان بر شما مسلط می شوند. آنوقت دعا می کنید اما مستجاب نمی شود".

کوفیان در زمان لازم٬ دور مسلم را خالی کردند و در عرض یک بعد از ظهر عبید الله که تنها با ۵۰ نفر فرار کرده بود٬ برکوفه  مسلط شد . شاید کوفیان فکر نمی کردند اینگونه شود.

اینکه چرا دور مسلم خالی شد هم بحث طولانی دارد که باید در جای خود گفته بشود.

یادمان نرود در ۱۸ تیر این ماجرا و امتحان برای ما هم اتفاق افتاد و ما هم داشتیم این تجربه  را تکرار می کردیم . اما خدا نسبت به ما عنایت داشت و مردم دیندار با توفیق الهی این بار به موقع به میدان آمدند. جامعه ما هم پیچیده است و انواع افراد داریم. شجاع و ترسو٬ دیندار و بی ایمان٬ خداجو و دنیا طلب٬ ...

خب اگر یک طرف که دینداران و خداجویانند میدان را خالی بگذارند٬ گروه مقابل بی کار     نمی نشیند.

کوفه هم بسیار پیچیده بوده و در خود انواع مختلفی از مردم رو جا داده بوده است. 

- گروهی حرام خوارو دنیا طلب بودند و از ابتدا در دور یزید و عبید الله حلقه زدند و یا اگر از ترس حامیان مسلم به طرف ابن زیاد نرفتند اما از هوادارن مسلم هم نبودند و در پی فرصتی بودند تا به ابن زیاد بپیوندند. همین ها به جنگ امام آمدند و اغلب سپاه کوفه در جنگ با امام را این افراد تشکیل میدادند. کسانی که از اول بغض علی و اولاد علی را به دل داشتند. در جواب امام هم در عاشورا گفتند میکشیمت. چرا؟ "بغضا لابیک" چون از بابات بدمون میاد.

- گروهی دوستار امام که در راه اون جنگیدند. چون مسلم بن عوسجه.

- گروهی دوستار امام بودند اما ابن زیاد آنان را به بند کشیده بود چون مختار و سلیمان بن صرد خزاعی که هر دو بعد از عاشورا و پس از آزادی قیام کردند هر چند با نیتهای متفاوت.

- گروهی دوستار اهل بیت اما سست عنصر و ترسو بودند. عبیدالله بعد از به قدرت رسیدن و شکست قیام مسلم با کشتن مسلم و هانی اون هم با آون همه طرفدارای این افراد دلهره زیادی در دل کوفیان انداخته بود. اعلان دروغین وجود سپاه عظیم شام پشت دروازه های کوفه٬ مزید بر علت بود. یادمان نرود طوری شده بود زنان می آمدند و دست مردانشان را می گرفتند و از دور مسلم می بردند. عبید الله بارها اعلام کرده بود اگر با من نباشید حاضرتان را به جای غائبتان و بی گناهتان را به جای گنهکار می کشم. او شعار امروز بوش را استفاده میکرد که اگر با ما نباشید بر علیه ما هستید. بالاخره هم جنگ روانی او کار خود را کرد. نمی خواهیم کار مردم کوفه را توجیه کنیم و به جای خود آنان در خالی کردن میدان برای نااهلان مقصرند اما می خواهیم بگوییم وقایع تاریخی و تحلیل موضع گیری انسانها بسیار پیچیده است و مردم کوفه هم در پی رخدادهایی تصمیم گرفته اند٬ هر چند مسئول آخر تصمیماتشان خودشان بوده اند.

اینان دوستار امام اما بی توجه به اوضاع زمانه بودند. مثلا خیلی از اونها فکر نمیکردند ماجرا به جنگ ختم بشود. مثلا حر بن یزید ریاحی تا آخر امید به فیصله ماجرا داشت و وقتی دید ماجرا جدیست در موقع مناسب تصمیم خود را گرفت و رستگار شد. شاید خیلی از آنها که در کوفه ماندند فکر میکردند خب امام از راه خود برمیگردد یا یک جوری مصالحه میشود. لذا درست بعد از عاشوراست که خیلی از کوفیان پشیمان می شوند اما دیگر سودی ندارد. آنها جنبشی به نام توابین به راه می اندازند. آنقدر از این که دور حسین را خالی کرده اند پشیمانند که تنها راه خود را کشته شدن میدانند.

و گروه های زیاد دیگری که شاید ما نتوانیم تمامی آنها را شناسایی کنیم.

اوضاع عجیبی بر کوفه حکفرما بوده است و نمی توان به سرعت تصمیم گرفت وبه یک چوب تمام کوفیان را راند و بگوییم تمامی نا مه ها دروغین بوده است. به نظر این حقیراکثر نامه ها از روی صدق نوشته شده بوده است اما راستگو بودن ربطی به شجاعت یا فراست و یا تصمیم به موقع ندارد. البته برخی نیز برای دنیا برای حضرت نامه داده بودند اما اگر همه یا بیشتر آنها از روی هوی و هوس بود که مسلم صدق آنها را تایید نمی کرد. باید بدانیم انسانها می توانند صفات به ظاهر متناقضی را با هم در خود جمع کنند.به این نکته که در تاریخ ثبت شده است توجه فرمایید:

فرزدق که شاعری معروف و دوستار اهل بیت (ع) است با امام  یا در منزلگاه صِفاح و یا در منزلگاه شقوق ملاقات می کنند و در آنجا سخن جالبی در وصف مردم کوفه دارد. او در پاسخ حضرت که از او می خواهند از اوضاع کوفه بگوید چنین گفته است: " ... دلهای مردم با شما و شمشیرهای آنان با بنی امیه است.."

فهم این جمله خیلی سخت است و فکر می کنیم اگر هم اینگونه بوده این تنها در خصوص کوفیان است اما کربلا ماکت کوچک تمام تاریخ است. یعنی در هر زمانی این اتفاقات می تواند بیافتد. در ماجرای مدرس یا ۲۸ مرداد یا ... اینگونه شد. اما اگر به موقع کسانی که در دل حب حق دارند و تعدادشان هم کم نیست٬ به یاری حق بشتابند٬ چون ۱۸ تیر می شود و راه حق بی یاور نمی ماند.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 7:13  توسط محسن حبیبی  | 

عید مبعث بر شما مبارک باد

جالب است بدانید ۲۷ رجب به نقلی سالروز معراج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز است.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:23  توسط محسن حبیبی  | 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

 

  همه ما میدانیم که روزی میرویم اما گویا باور نداریم. رفتن ما قطعیست ولی این چگونگی رفتن و عاقبت بخیریست که مهم است.

 

ماجرای پیش رو همین چند روز پیش اتفاق افتاده است و اگر دقت کنیم می تواند برای ما مایه عبرت باشد. این ماجراییست واقعی که برای آقای دکتر علی شریف عسکری ( خواهر زاده علامه عسکری) و خانواده محترم ایشان اتفاق افتاده است.

 

  چندین سال قبل آقای دکتر علی شریف عسکری برای تحصیل در رشته پزشکی عازم کشور آلمان می شوند و در همانجا با دختری مسیحی آشنا می شوند و پس از مسلمان شدن دختر خانم، با هم ازدواج می کنند. آقای دکتر شریف عسکری متخصص ارتوپدی و همسرشان خانم دکتر جانین شریف عسکری متخصص داخلی می شوند. حاصل ازدواج آنها پس از 18 سال سه فرزند (دو دختر و یک پسر) بوده است.

 

  روز یکشنبه 14/5/86 آقای دکتر به همراه اعضای خانواده برای تعطیلات با خودروی شخصی عازم فرانسه می شوند که در مرز آلمان و فرانسه خودروی آنها آتش می گیرد. با هر زحمتی که بوده خودرو را به کنار جاده منتقل می کنند و با کمک پنج نفر فرانسوی از سرنشینان خودروی در حال عبور دیگری بالاخره از معرکه آتش خلاص می شوند. آقای دکتر شریف عسکری نقل کرده اند که پس از این ماجرا همسرشان به سجده می افتند و با حالت انابه و عاجزانه از خداوند طلب مغفرت و توبه می نمایند به حالتی که آقای دکتر خود گفته اند تا به حال از خانم خود چنین حالتی را سراغ نداشته اند.

 

  سپس آقای دکتر همراه با دختر بزرگ 9 ساله اشان گویا برای آوردن آب به کناری می روند که در این حین کامیونی با خودروهای آنها تصادف می کند و موجب کشته شدن همسر و دو فرزند آقای دکتر(الیاس شریف عسکری 6 ساله و نسیم شریف عسکری 3 ساله) و پنج نفر فرانسوی که به آنها کمک کرده بودند می شود.

 

  خانم دکتر جانین شریف عسکری تا کنون دو سفر به ایران آمده بوده اند و در یکی از سفرها ضمن زیارت حرم حضرت معصومه(س) ابراز کرده بودند که اگر به ایران بیایم حتما ساکن قم خواهم شد.

 

(نقل شده از دوست عزیزم آقای محمد اعتضادالسلطنه، شوهر خواهر آقای دکتر شریف عسکری)

 

  در حدیث داریم که "ما اکثر العبر و اقل الاعتبار" یعنی عبرتها در زندگی بسیار اما عبرت گرفتن ها کم است. برای ما در هر روز موضوعاتی اتفاق می افتد که می توانیم از آنها عبرت بگیریم و مسیر زندگیمان را تغییر دهیم اما ساده از کنار آنها عبور می کنیم. خوشا به حال آنان که از این موارد درس میگیرند٬ آن هم به موقع چون خانم دکتر جانین شریف عسکری.

روحش شاد و میهمان اولیاء الله باد.

 

 بالاخره همه ما خواهیم رفت و زمان و مکان آن برایمان معلوم نیست و مهم هم نیست کی و  در کجا سرانجام به دیار باقی می رویم اما آنچه که خیلی مهم است سرانجام کار است. خدا کند ما نیز پاک برویم.

 

نقل شده یکی از دعاهای همیشگی امام کاظم (ع) این بوده است:

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

 

چه خوش رفتند آنهایی که شهادت روزیشان شد.

خدایا پاک رفتن را روزی ما کن!

 

شهادت امام کاظم علیه السلام برهمه عاشقان راه حقیقت تسلیت باد

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:15  توسط محسن حبیبی  | 

فراخوان

اما یک نکته را از شما میپرسم و پاسخها را در پستهای بعدی با ذکر منبع و نویسنده منعکس میکنم:

حسینی بودن و زینبی زیستن تنها یک ادعا نیست و هر که از جام شراب عشق الهی بیشتر بنوشد٬ به بلا و مصیبت بیشتری نیز مبتلا خواهد شد. فرد به قدر نوشیدن از جام عشق الهی مبتلا نیز می شود.

هر که دراین بزم مقربتر است

جام بلا بیشترش می دهند    

حال آیا ما آنقدر از ظرفیت برخورداریم که از خدا بخواهیم ما را حسینی یا زینبی کند؟ چقدر خود را آماده کرده ایم که مرتب می گوییم خدایا ما را حسینی زنده بدار و حسینی بمیران؟

اگر در این خصوص مطلبی دارید عنایت فرمایید.

 

 

در ضمن دوستان به عهد خود وفا کردم و مطلب پس 

آیا ایرانیان با زور شمشیر مسلمان شدند؟

را زدم.

<اون رو هم بخونید و نظر دهید>

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 17:4  توسط محسن حبیبی  | 
                                                      نويسنده: آشنا

بنام حق
جان برادر

اگر صادقانه طالب جوابی بدان که آن خیاط عزیز اگر اراده نیک کند به آنی این تن ناسوتی را قواره بلندای آن قبای لاهوتی کند .

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو...

واسلام

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                               نویسنده: مجید شمس آبادی

بسم الله الرحمن الرحیم
این سوال در مقوله دعا کردن قرار دارد . به نظر من در شیوه دعا کردن ما باید بین مقوله های دنیوی و اخروی تفاوت قایل شویم . در امور دنیوی از خدا بخواهیم که اگر به صلاح و خیرمان است فلان امور دنیوی مار ا سر سامان دهد . زیرا بسیاری از دعاهایی که در این زمینه می کنیم اگر براورده شود شاید به زیان ما باشد . اما در امور اخروی که به سرنوشت نهایی ما مربوط می شود دیگر صلاح و مصلحت را نباید در نظر گرفت . به عنوان مثال نباید بگوییم خدایا اگر صلاحمان است ما را از عذاب جهنم حفظ کن . باید تضرع و ناله همیشگی داشته باشیم که حضرت حق ما را از عذاب دوزخ حفظ نماید . امام حسین علیه السلام که روح من فدای او باد سریعترین کشتی نجات و چراغ هدایت است . پس هر کس به این چراغ هدایت نزدیکتر باشد به هدایت نزدیکتر خواهد بود .
به طور خلاصه می توان گفت وظیفه ما این است که تا می توانیم به امام حسین علیه السلام نزدیکتر شویم و این گونه نباشد که ابتدا ظرفیت خود را با خط کشی اندازه گرفته و بعد بر اساس آن از خدا طلب حسینی شدن نماییم . باید از خدا بخواهیم محبت حسین علیه السلام را در وجود ما خلق کند و او خود بهتر می داند ظرفیت افراد به چه میزان است .
من با خیال عشق رخت زنده ام حسین با این خیال دل زهمه کنده ام حسین
هر چند بی لیاقت و نا قابلم ولی خود را بر آستان تو افکنده ام حسین
از در مرانم از سر رحمت تفضلی آخر به بندگان درت بنده ام حسین
دستم تهی و بر حسناتم امید نیست از سیئات پر شده پرونده ام حسین
چشمم به دست لطف تو باشد ترحمی مسکین و بینوایم درمانده ام حسین

یا علی

-----------------------------------------------------------------------------------------------

                                                نویسنده: شیدا

شاید حسینی بودن هم درجه داشته باشه! هر انسان میتونه از صفر تا صد درصد حسینی باشه.
 
                                               زهر شيرين
 
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 17:3  توسط محسن حبیبی  | 

                   

 

 

 

          

                  آیا ایرانیان با زور شمشیر مسلمان شدند؟

 

نقاط تاریک در تاریخ بسیاره و به این ابهامات، تفسیر ها و نوع نگرش های متفاوت تاریخ نویسان و تحلیل گران این علم پیچیدگی خاصی بخشیده است.

برخی می پرسند آیا اسلام به زور شمشیر گسترش یافته است؟ و یا اگر علی (ع) به جای خلیفه دوم بود به ایران حمله می کرد؟ آیا بهتر نبود اسلام نیز مانند دینی چون بودا یا مسیحیت پیام خود را با محبت و صلح به جهانیان عرضه میکرد؟ 

اولا : بسیار ساده اندیشی است که فکر کنیم ملت ریشه داری چون ایرانیان با اشغال و زور شمشیر دینشان را تغییر داده باشند. چرا که در پی اشغال ایران توسط یونانیان و با اینکه 200 سال یونانیان از طریق سلسله سلوکیان بر این سرزمین حکومت کردند ایرانیان دین و آیینشان تغییر نکرد؟ و یا پس از حمله مغول این اتفاق نیفتاد؟ بلکه این مغول ها بودند که تنها بعد از یک نسل تغییر دین دادند و همه مسلمان شدند.
حال چا پس از غلبه مسلمانان براين سرزمين مردم ايران به راحتي دينشان را تغيير مي دهند؟ به نظر حقير يكي از دلايل آنست كه اصول کلی اسلام و فرهنگ غالب مردم این سرزمین بسیار به هم نزدیک است و گرنه اعراب جاهلی منهای دینی خداوند از طریق رسول بر آنان ارزانی داشت چیزی برای عرضه در مقابل ایرانیان نداشتند.

هر مححقي كه در زمينه اسلام اندك اطلاعات پژوهشي داشته باشد  ميداند اسلام بر دو اصل مرتبط با هم يعني توحيد و عدالت استوار است. در مورد توحيد كه اسلام يگانه منادي توحيد ناب در سرتاسر زمان ها و مكان هاست و پيامبر ختمي مرتبت"ص" اصلي ترين شعارش "قولوا لا اله الا الله تفلحوا" بود. در مورد عدل هم اختلاف برخي از فرق مسلمان تنها در ابعاد و نوع تعريفشان از عدل است آن هم تنها در زمينه عدل الهي نه در حيطه جامعه. زيرا در حيطه مسائل اجتماعي همه فرق مسلمان بر اصل عدالت متفق القولند.

در مورد فرهنگ و اعتقادات ايرانيان نيز بايد گفت توحيد و عدل دو ويژگي و حصيصه اصلي اين مردم بوده و است.تنها كافي است به تخت جمشيد نگاهي بيندازيم تا نمود هاي وحدت و عدالت را به وضوح مشاهده نماييم. در زمان ساخت اين بنا تمامي اطلاعات مربوط به ساخت و گزارش كارها بر لوحه هاي گلين نوشته مي شده است و آتش زده شدن اين بناي باستاني از سوي اسكندر با تمام ويراني هايش اين سود را داشته كه اين لوحه ها را به آجر تبديل كرده است و لذا اطلاعات مكتوب بر آنها براي ما باقي مانده است. جالب است بدانيد براي ساخت اين بناي با شكوه پول پرداخت مي شده است. بله، درست خوانديد، پدران ما بر خلاف رويه دوران باستان كه پادشاهان (چون فرعون هاي مصر و خاقان هاي چين) براي ساخت بناهاي خود از بردگان و كارگران رايگان و لذا ظلم به انسان ها استفاده مي كردند، براي وجب به وجب تخت جمشيد پول و اجرت پرداخته اند. اين است عدالت حاكم بر روحيه ايرانيان. البته در صدد تطهير تمام اعمال و رفتار گذشتگان نيستم و مسلم است در تمام ملت ها و در ميان همه زمامدارن خوب و بد پيدا مي شود اما برخي روحيه ها بر بعضي ملل غلبه دارد و از نشانه ها مي توان دريافت كه عدالت طلبي حالتي حاكم برروح جمعي مردم ايران است. به خاطر همین برخورداری از حسن سابقه تاریخی و پاکی گذشتگانم است که اینجانب با سرافرازی تمام و با کمال افتخار فریاد بر می آورم که "من یک ایرانی مسلمانم"

 در خصوص توحيد نيز ...... 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 17:11  توسط محسن حبیبی  | 
در توحید نيز بايد گفت از آن زمان كه مردم ايران به اين نام شناخته شده اند و يا ما آنها را به اين نام مي شناسيم، توحيد در عقايد آنها وجود داشته است. دين زرتشت برتوحيد بنا شده است وحتي زرتشتيان با تمام حرف و حديث هايي كه در مورد دين كنونيشان وجود دارد، سخت خود را موحد مي دانند و اين نشان مي دهد توحيد برايشان ارزشي اصلي و اساسي است هر چند برخي معتق باشند كه ابعادي از عقايدشان توحيدي نيست. درست مانند مسيحيان كه با وجود اعتقاد به تثليث خود را موحد ميدانند و اين باور را مخل به توحيدشان نمي دانند. پس براي اينان نيز توحيد ارزش محسوب مي شود. دراسلام نيز كه شعار اصلي خود را توحيد قرارداده است و تمامي اعتقادات و حتي همه تعاليم عبادي آن به نوعي به توحيد وابسته است فرقي را مي توان يافت كه ابعادي از تعاليمشان با توحيد خالص مورد ادعاي اين دين آسماني سازگاري چنداني ندارد. همچون اعتقاد به جدايي ذات از صفات در خداوند(اشاعره) ، اعتقاد به جسمانيت خداوند(مجسمه) و يا اعتقاد به تفويض كه با توحيد افعالي ناهمخوان است(معتزله) اما هميشه اين فرق خود را موحد دانسته اند و حتي ديگر فرق مسلمان آنها را از دايره اسلام خارج ندانسته اند. برخي مذاهب  البته باز در صدد بيان اين موضوع نيستم كه بگويم تمام مردم ايران در تمامي زمان ها و درهرمكاني موحد ناب بوده اند. بلکه سخن دراينست كه روحيه غالب براين مردم توحيد بوده است و آنها با اديان توحيدي بهتركنارآمده اند تا اديان شرك آلود.
پس ملاحظه مي شود اصول حاكم بر دين اسلام و اعتقادات ايرانيان هم در زمينه الهيات و هم در خصوص مسائل اجتماعي سنخيت فراواني دار
ن
د.

حال در خصوص موضوعي چون آتش زدن كتابخانه ها و غارت هاي صورت گرفته در طي جنگ ايرانيان و مسلمانان به نكته اي بايد توجه كنيم. آتش زدن و غارت پس از هر جنگی رخ می دهد و به نظر مي رسد در خصوص جنگ میان مسلمانان و ایران این موضوع مربوط به روحیه برخی مسلمانان می شده است نه خود اسلام. هيچ ديني به اندازه اسلام به علم آموزي و كسب دانش سفارش نكرده است. حتي درباره كتاب و كتابخانه سفارش هاي مكرري در اسلام داريم و بسيار بعيد است كتاب و كتابخانه را تنها منحصر به قرآن و يا حديث بدانيم. حتي اين دين معجزه خود را كتاب قرار داده است آن هم در ميان مردمي كه كم ترين سنخيت را با سواد و دانش داشتند. توصيه هاي پيامبر براي كسب دانش حتي از دست منافق و يا حتي با سفر به جاي دوري چون چين به ما در تحليل بي مهاباي مساله آتش زدن كتابخانه ها هشدارمي دهد.اين تحليل بسيار بغرنج وسخت است زيرا ابعاد آن در پس تاريخ جا مانده است وبه سادگي نمي توان در آن به پاسخي قطعي رسيد. اما از سوي مقابل آنچه كه به صورت روشن در تاريخ به جا مانده است رونق علم و دانش آموزي در چند قرن ابتدايي ظهور اسلام است. درست همزمان با به خاموشي گراييدن شعله هاي علم و دانش در اروپاي مسيحي. جالب اين است كه در مورد دين مسيحيت چون از همان اوائل تفسيري مغلوط از آن در بين مومنان رواج پيدا كرد هر چه اين دين گسترش مي يافت از فروغ رشته هاي مختلف علمي كاسته شده است و تنها زماني كه آنها پس از رنسانس دين را ازحيطه علم و اجتماع كنار گذاشتند ترقي و رشد علمي حاصل شد. اما در اسلام اين قضيه درست برعكس است.

حال پرسش بعدی٬ آيا واقعا اسلام با زور در پي كسترش خود بوده است و در مقابل ادياني چون بوديسم و مسيحيت با ترويج دوستي، محبت و صلح خود را توسعه بخشيده اند؟

بي ترديد نهاد تمامي اديان بر محبت قرار دارد و اسلام نيز دين عشق و رأفت است. تمامي سور قرآن (به جز سوره توبه) با نام رحمانيت و رحيميت خداوند آغاز ميشوند. پيامبر ما پيامبر صلح و دوستي و رحمت براي تمامي جهانيان است. هم اوست كه قرين قرآن معجزه خداوند است و از چنان خلق حسني برخوردار است كه اعراب جاهلي سنگ شده را چون موم بنده الهي ساخت. انك لعلي خلق عظيم وهم اوست كه هدف از بعثت خود را به اتمام رساندن مكارم اخلاق برشمرده است.

باز قصد تطهير تمام رفتارهايي كه در تاريخ از سوي مسلمانان رخ داده نیست بلكه مي خواهيم بگوييم نسبت دادن خشونت به اسلام و در مقابل نسبت دادن محبت به ساير اديان تنها يك خلط تاريخي است. تمام اديان بر محور عشق بنا شده اند اما برخي رفتارهاي  پيروان آنها در طول تاريخ اينگونه نبوده است.
در مورد دینی چون بودا٬ شما را به مطالعه کتاب محققانه هاجیمه ناکامورا یعنی "شیوه تفکر  ملل شرق" جلد دوم مبحث بودیسم تبتی ارجاع می دهم . از آنجا كه دربوديسم تبتي سلسله روحانيت لاما ناميده مي شود(رهبر آنها را دالايي لاما مي نامند) لاماييسم نيز لقب گرفته است. لاماييسم شاخه مهمي از يكي از فرقه اصلي دين بودا يعني مهايانه است. در هر دو شاخه اصلي دين بودا رستگاري در رسيدن به موكشا يا نيرواناست(رهایی از چرخه رنج هستی). در شاخه هينايانه برای رسيدن به اين رهايي تنها براستفاده از مراقبه ها (مديتيشن) تاكيد مي شود. اما در شاخه مهايانه مهم تر از مراقبه مهرورزي به تمامی انسانها و ديگر جاندارن آگاه است. اين آموزه اصلي دالايي لاماست. اما زماني كه تاريخي به قضيه نگاه مي كنيم وضع به گونه ديگريست. در اين كتاب آمده است در کنار اغلب دیرها شکنجه گاه نیز وجود داشته است. در ضمن با وجود تاكيد فراوان برآزارنرساندن به حيوانات و نكشتن آنها٬ شغل اصلي مردم تبت دامپروري و خوراك غالب آنها گوشت است. در ضمن در طول تاريج بزرگترين جنايات بشريت ازسوي معتقدان به لاماييسم صورت گرفته است٬ يعني مغولان. مغولان نيز از جمله بوداييان لامايي هستند. اكنون اگر داعيه صلح جويي آنان گوش فلك را كر كرده است، مسئله دلايل خاص خود را دارد كه در جاي ديگري با تمام ابعادش به آن پرداخته ام.

 در مورد مسحیت نیز آنقدر جنایات کلیسا در طول تاریخ زیاد است که نیاز به ذکرآنها نیست.

بی شک این رفتارها به خود ادیان باز نمی گردد٬  زیرا اصل تمام ادیان بر محبت است (نه به اين معنا كه جهاد و دفاع در برابر حق را نفي كنيم) اما این که پیروان چه می کنند چیز دیگری است.

 

ثانیا : پرسش آن است كه آيا جنگ مسلمانان با ايرانيان در صدر اسلام جهاد ابتدايي بوده يا دفاع؟

در فقه اسلامي ....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:10  توسط محسن حبیبی  | 
در فقه اسلامي جهاد به دو نوع تقسيم ميشود :

1- جهاد ابتدايي كه در آن حاكم اسلامي (كه لازم است معصوم يا ماذون از معصوم باشد) به جايي حمله مي كند تا آنجا را فتح كند يا به هدف نظامي خاصي دست يابد.

2- جهاد دفاعي كه در اين نوع جهاد مسلمانان در دفاع در برابر حمله اي كه به آنها شده است از خود دفاع مي كنند.

 بسياري از انديشمندان مسلمان قائلند كه در تاريخ اسلام يا جهاد ابتدايي نداشته ايم يا موارد آن بسيار اندك است. به طور نمونه اگر به جنگ هاي پيامبر اكرم(ص) و امام علي نگاه كنيم متوجه اين موضوع خواهيم شد. امام علی (ع) در هر سه جنگ دوره زمامداريش هيچگاه شروع كننده جنگ نبودند. در كربلا نيز نقل شده است مسلم بن عوسجه٬ يكي ازياران امام حسين(ع)٬ مي توانستند شمر را درروزعاشورا با تير بزند اما امام اجازه ندادند٬ تنها به اين دليل كه نمي خواستند شروع كننده جنگ باشند.

پرسش در اينجاست كه جنگ ميان مسلمين و ايرانيان جهاد ابتداي بوده كه بگوييم پدران ما به زور شمشير مسلمان شده اند يا جهاد دفاعي؟

نكته انحرافي در اين پرسش اين است كه اثبات جهاد ابتدايي با به زور مسلمان شدن يكي گرفته شده است. در حالي كه وجه ديگري نيز قابل فرض است و آن اينكه اگر حمله ابتدايي از سوي مسلمانان بوده است آيا آنان به زور مسلمان شده اند؟

درمورد این پرسش دو گونه می توان پاسخ داد :

۱-يك فرضآنست که بگوييم جهاد مسلمانان دفاعي بوده است. البته اين وجه با شواهد تاريخي تاييد نمي شود. در اين فرض ميان اين جنگ و جنگ تبوك شباهت هايي پيدا مي كنند. زيرا غزوه تبوك نيزبه ظاهر جهاد ابتدايي به نظر مي رسد اما بايد بدانيم كه اين غزوه پس از جنگ موته (همان جنگ كه در آن تعداد زيادي از مسلمانان از جمله جعفر بن ابي طالب توسط  سپاه روم كشته شدند و موته نيز پس از كشته شدن 10 تن از حافظان قرآن به دست باديه نشينان طرفدار روم) واقع شده بود و لذا مي توان نتيجه گرفت تبوك جهادي دفاعي بوده است.

در قضيه جنگ مسلمانان با ايران نيزبايد ياد آور شويم كه خسرو پرويز از نامه دعوت پيامبر اسلام بسيار عصباني و ناراحت شده بود. زيرا پادشاهان ايران براي بخش هاي داخلي شبه جزيره ارزشي قائل نبودند. حال فردي از اين قسمت و از میان مردماني بدوي و بي تمدن براي او دعوتنامه به سوی ديني الهي فرستاده است. در آن زمان يمن از جمله مستعمرات ايران محسوب و حاكمش توسط شاه ايران زمین تعيين مي شده است. قبل از رحلت پيامبر اعظم (ص) خسرو پويز 2 مامور يمني را براي دستگيري ايشان به مدينه اعزام مي كند. اما برخلاف انتظار او نه تنها آنها در انجام ماموريت خود موفق كه نمي شوند بلكه  موجب مسلمان شدن حاكم يمن مي شوند كه به تبع آن اغلب مردم اين سرزمين به اسلام مي گرايند و رسول اكرم "ص" امام علي "ع" را براي تبليغ دين خدا به اين سرزمين مي فرستند.

هر چند ظهور اسلام مسلما برای دولت ساسانی ناخوشایند بود اما براي مدتي اين موضوع در پي كشته شدن خسرو پرويز به دست پسرش و به وجود آمدن مشکلات عدیده داخلی به فراموشي سپرده مي شود. سپس با گسترش اسلام به مناطق نزديك به بخش اصلي امپراطوري ايران تهديدات جدي از سوي لشكريان دو طرف متوجه هم مي شود. به ويژه از سوي سپاه ايران كه نمي تواند حضور غريبه اي تازه وارد را به اين قلمرو هضم نمايد. طبق اين نظرعلل جنگ ميان سپاه اسلام و ايران بسيار است اما این دلایل هر چه باشند احتمال آنكه مسلمانان جهاد ابتدائي كرده باشند٬ بسيار اندك است. اين نكته را ينز براي كمك به احتمال خود ذكر مي كنند كه سپاه مسلمين در مقايسه با سپاه ايران بسيار ناچيز بوده است لذا منطقي نيست كه آغازگر جنگ آنها بوده باشند.

۲- در مقابل نظر قبلی دیدگاه قوي تر آنست كه آغازگر جنگ مسلمانان بوده اند. زيرا در تواريخ آمده است پس از رحلت پيامبراكرم  (ص)  و در زمان خلفاء، خالد بن وليد با سپاهي براي سركوب برخي قبائل سركش كه نزديك به مناطق تحت سيطره سپاهيان ساساني زندگي مي كردند به شمال شبه جزيره عربستان مي رود و پس از سركوب، آنها را تعقيب مي كند تا با هنگ هاي مرزي ايران مواجه مي شود و با آنها به جنگ مي پردازد. اما با نامه خليفه كه حاكي از جنگ مهمي در منطقه یرموک با دولت روم بوده به سرعت از منطقه دگیری با ایرانیان به یرموک می رود. خالد با عبور متهورانه از بیابان سوزان وبی آب و علف بادیه الشام آن هم بدون استفاده از شتر و تنها با اسب خود را به منطقه فوق الذکر می رساند.

از سوی دیگر حكومت ساساني در آن زمان بسيار متزلزل بوده است و درگيري هاي داخلي شديدي وجود داشته است به گونه اي كه تاريخ نويسان نوشته اند كه در عرض تنها چهار سال بيش از 20 پادشاه به حكومت رسيده بودند. لذا پس از درگيري خالد با مرزداران ايراني، قبائلي از اعراب باديه نشين كه تا قبل از مسلمان شدن در مناطق حاشيه اي ايران هر از چند گاهي به غارت شهر هاي ايران مي پرداختند و تا حدود زيادي از اوضاع آشفته داخل ايران آگاه بودند، با ارسال نامه به خليفه او را به جنگ با ايران ترغيب مي كنند. لذا درگيري ها ميان سپاه مسلمين و سپاه ساساني شدت مي يابد. تا آنكه در قادسيه جنگ معروف ميان آنها در مي گيرد. اوضاع سپاه ساساني به گونه اي بوده كه فرمانده آنان رستم فرخزاد به مدت سه روز با سعد وقاص، فرمانده مسلمانان گفتگو مي كرده است و آنان را به گرفتن پول و دست برداشتن از درگيري تشويق مي كرده است. اما سعد تنها سه راه پيش پاي او مي گذارد. اسلام، جزيه، شمشير. پس شكست سپاه ساساني، آنان دوباره سپاه را جمع مي كنند و در نهايت در نهاوند نبرد فتح الفتوح رخ مي دهد و شكست دوم را متحمل مي شوند. پس از اين دو جنگ بزرگ تقريبا سلسله ساساني از هم مي پاشد و به تدريج شهرهاي ايران بدون مقاومت و يا با اندك مقاومتي جزئي به دست مسلمانان فتح مي شوند. در اغلب موارد بزرگان شهرها براي جلوگيري از خونريزي در معاهده هايي پرداخت جزيه را قبول مي كرده اند و شهر ها را از آسيب و گزند در امان نگه مي داشته اند.

نكته جالب اينجاست كه مقدار جزيه مسلمانان از ميزان ماليات دريافتي پادشاهان ساساني بسيار كمتر بوده است.در ضمن مردم از نظام طبقاتي و کاستی شديد ساسانيان خسته شده بودند. نحوه رفتار مسلمانان نيز به گونه اي بوده كه براي ايرانيان بسيار پذيرفتني مي نموده است. به طور نمونه مسلمانان كه فاتح بوده اند در برخي عهدنامه ها پذيرفته بودند كه در داخل شهر مسكن نگزينند.

لذا تاريخ شاهد است كه ايرانيان براي مسلمان شدن تحت هيچ اجباري نبوده اند و جنگ هاي ثبت شده نيز ميان سپاهيان آنها و ساسانيان بوده است نه مردم ايراني. از اين رو روند مسلمان شدن آنها تا مدتها به طول انجاميده است. در تاريخ آمده كه اين روند تا قرن چهارم هجري ادامه داشته است زيرا تا اين قرن هنوز برخي شهرها زرتشتي بوده است.

لذا مي توان نتيجه گرفت جنگ ميان مسلمانان و ايرانيان  بنابر شواهد تاريخي از سوي مسلمانان و البته تا حد زيادي نا خواسته و بدون اجازه خليفه شروع شده است. لذا جهاد ابتدايي بوده است اما جنگ براي مسلمان كردن نبوده است. زيرا مسلمان شدن تنها يكي از سه وجه پيشنهادي آنان بود.

حال مي توان گفت جنگ ها مورد رضايت امامان شيعه نبوده است؟ خير، زيرا در اين جنگ ها برخي از اولاد علي (ع) چون امام حسن(ع) حضور داشته اند، مانند فتح اهواز. پس اصل اين فتوحات از سوي امامان شيعه نيز رد نشده اند و بلكه به نوعي مورد تاييد قرار گرفته اند. پس مي توان نتيجه گرفت مورد رضايت كلي( نه جزئي و از تمام جهات و جزئيات) آنان بوده است. حتي در يكي از فتوحات داريم كه امام علي (ع) به خليفه دوم مشورت مي دهد كه خود در خط مقدم جبهه حضور نيابد كه خود حاكي از نوعي رضايت ايشان است.

از تمام اين مباحث نتيجه مي شود كه جنگ از سوي مسلمانان شروع شده است اما تنها با سپاه حكومتي ايران آن هم نه براي مسلمان كردن مردم بلكه براي گسترش قلمرو حكومت اسلامي. اين جنگ مورد تاييد امامان شيعه نيز بوده است و در ابتدا به قصد جنگ صورت نگرفته است. و از همه مهمتر ايرانيان با ميل خود و به تدريج مسلمان شده اند نه با اجبار و اكراه.

 

 

مشاقانه منتظر نظر دوستان هستم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:9  توسط محسن حبیبی  | 

 

تفاوت مرگ با شهادت

شهيد كيست؟

 يكي از نشانه هاي برجسته و بزرگ در راه تكامل انسان مانند: عشق، وفاداري، ايثار، فداكاري، و ديگر مواردي كه انسان را از محيط مادي خود متمايز مي كند؛ شهادت است.

 طبق فرمايشات مولاي متقيان حضرت علي (ع).........

 

 

بقیه مطلب را از تخریبچی دوران بخوانید.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:51  توسط محسن حبیبی  | 

آشنایی با عارفی اثر گذار اما غریب یعنی

شیخ روزبهان بقلی شیرازی

هوای شیراز به بهار می ماند ، شاید این شهر به واسطه جایگاه بلندی که در فرهنگ عرفانی به خود اختصاص داده است ، دوست دارد سریع تر زمستان را به فراموشی سپارد. من در جستجوی محله « درب شیخ » هستم و ساعت حدود سه بعد از ظهر را نشان می دهد. هر چند گرسنگی و تشنگی هجوم آورده ولی احساس می کنم باید جستجو گر بود. نزدیکی های شاه چراغ  « سه راه احمدی » از پیرمردی نشانی محله را می پرسم ، با لهجه غلیظ شیرازی جواب می دهد : « محله در شیخ ، پسرم . مستقیم که برید ، پنج دقیقه راهه تا اونجا» . پیاده حرکت کرده و بعد از پنج الی شش دقیقه خود را در مقابل آرامگاه شیخ دیدم. بله ، شیخ روزبهان بقلی شیرازی . وی را سالها پیش با این رباعی شناختم.

 

         ای ترا با هر دلی رازی دگر       هر گدا را با دلت آزی دگر

      صد هزاران پرده دارد عشق دوست       می کند هر پرده آوازی دگر

 

ادامه مطلب را از دفتر عقل و آیت عشق پیگیری کنید.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:41  توسط محسن حبیبی  | 

 به تمام وبلاگ نویسان "عقل سرخی"

 حواستان جمع باشد که این دنیا٬ مجازی اندر مجازی اندر مجازی دیگر است.
من و تو در برابر حق ٬تبارک و تعالی٬ مجازی بیش نیستیم.
و در میان دنیایی از قراردادهای مجازی خود ساخته گرفتاریم.
حال آمده ایم و برای خود دنیای مجازی دیگری نیز ساخته ایم.

حال درست نیست بگوییم "هذه اوهن من بیت العنکبوت"
سعی کنیم در این تار خود تنیده گرفتار نیاییم.

 


برای خود و دیگران دعا کنیم تا به حقیقت برسیم!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 23:41  توسط محسن حبیبی  | 
گويند که چون حضرت موسي (ع) به مناجات مي‌رفت هر کس از بني‌اسرائيل پيغامي از زبان او به ذات حضرت باری مي‌فرستاد. روزي جواني را ملاقات نمود. جوان گفت: ” يا موسي به مناجات مي‌روي ......

 

بقیه مطلب را از از ملک تا ملکوت  بخوانید!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 16:35  توسط محسن حبیبی  | 
یکی از دوستان درباره مطلبی که تحت عنوان چرا الگوی زنان ما یانگوم شده است؟ چنین نوشته بود:

بذار الگوهای مذهبی و ملی ما همین جوری دست نخورده باقی بمونه
میترسم مثل داستان دفاع مقدس بشه و
.....

اما من اینگونه فکر نمیکنم. چون:

۱-حداقل در دوران معاصر ما یک نمونه به روز شده الگوهای دینی را مشاهده کردیم و آن کسی نیست جز امام خمینی"ره". این انسان واصل و مرشد کامل نشان داد که در دوران تکنولوژی و سیطره مادیت و زر و زور میتوان الهی زندگی کرد و تنها به خدا تکیه نمود. برای ارائه الگوهای سنتی به شکل نوبن کار رسانه ای در آخرین مرحله است و قدم اول خود سازیست. شاید ما که در انتقال پیام موفق نبوده ایم دلیلش همین است که تنها به ظاهر دین می پردازیم و بهره اندکی از نهاد اسلام برده ایم. یک نفر به نام خمینی خود را ساخت و جهانی را دگرگون کرد و نشان داد هنوز خدایی می توان شد.

۲-تمامی ادیان و به ویژه اسلام ما را به الگو برداری از متون آسمانی دعوت میکنند. هر چند در روایات ما از تفسیر به رأی و یا تحمیل نظر خود بر سیره معصومان سخت نهی شده ایم اما این هیچ گاه به معنای نادیده گرفتن تفسیر دین و در ویترین گذاشتن الگوهای دینی نیست. بله در بازار توضیح و تفسیر ممکن است اشتباهاتی نیز رخ دهد اما اگر در یافتن راه حقیقت باشد اشکالی ندارد و در مجموع به نفع اجتماع بشریست.

۳-در ویترین تاریخ قرار دادن الگوها به نفع چه کسی تمام می شود؟ بگذاریم الگوهایی چون شهداء دست نخورده باقی بمانند تا چه بشود؟ اصلا چرا دوست داریم از شهداء چهره ای غیر این دنیایی بسازیم؟ مگر آنها همان جوانان دوران پهلوی نبودند که بسیاری از آنان در دوران خود جوانی نیز کرده بودند؟  آنها الگو هستند چون جزء ما بودند و با ما زیستند ولی راهی را انتخاب کردند و برای آن حقیقت جان خود را دادند. آنها امروزی بودند و الگوی ما هستند آن هم در اینکه در راه دفاع از دین و ناموس خود همه چیز خود را دادند.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:28  توسط محسن حبیبی  | 

 

بزرگی دیگر رفت

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:42  توسط محسن حبیبی  | 
 

نتوانسته ایم الگوی های خود را به روز کنیم

 

 

واقعا جای تاسف است که الگو های رفتاری و ذهنی ما به گونه ای شده که پر بیننده ترین سریال تلویزیونی ما "جواهری در قصر " با بازیگری خانم یانگوم است. هر چند در این سریال موضوعات بسیار خوبی مطرح می شود که از آن جمله میتوان به سخت کوشی و استقامت بازیگر اصلی سریال اشاره کرد اما تاسف از این است که چرا نتوانسته ایم الگوهای متعالی خود را به گونه ای مناسبِ دنیای امروز عرضه کنیم تا نسل نو به یانگوم پناه نبرند. متاسفانه به غیر از صفات خوب و مناسبی که در این مجموعه تلویزیونی وجود دارد و از جمله عوامل بالا بودن بیننده این مجموعه محسوب میشود٬ از جمله عوامل دیگر بیننده زیاد یانگوم عکس های نامناسبی است که در سایت های اینترنتی از او ارائه شده است. اینکه مجموعه ای خارجی در صدر سریال هاست اشکال ندارد بلکه این مایه تاسف است که ما نتوانسته ایم الگوی های خود را به روز کنیم و هر از گاهی هنر پیشه ای تنها با بازی دل های جوانان ما را به خود جلب می کند. آن هم هنر پیشه ای چون یانگوم. یانگومی که در پشت ظاهر محجوب سریال جواهری در قصر٬ با اهدافی کاملا دنیایی و  نه بشر دوستانه٬ به دنبال منافع مادی خود از آگهی های بازگانی٬ آن هم  با استفاده از زیبایی٬ جلوه های بصری و شهوانی بدن خود است.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:19  توسط محسن حبیبی  | 

در یکی از نظرهای پست قبلی که دوستان عنایت فرموده بودند٬ چند بیت شعر را دوست عزیزم "علی" هدیه کرده بود که عینا با ذکر منبع برای عاشقان تجلی عظمای حقیقت٬ زینب کبری سلام الله علیها٬ می آورم.

در حال خوش عاشقی قدری لذت ببرید.

ای همسفر با غصه ها و ماتم عشق

ای خون جگر از ماجرای پر غم عشق

ای سينه ات آيينه دار داغ گلها

ای باغبان بی قرار باغ گلها

ای همنوا با نينوا نای گلويت

سرخی خون لاله ها آب وضويت

در محملی از خون دل قلبت شکسته

با ياد آن بانوی در محمل نشسته

گاهی نشسته خود نماز شب بخوانی

. تا حال زينب را به شام غم بدانی

گاهی سرت بر تربت سلطان عشق است

گاهی دلت کرب و بلا گاهی دمشق است

چشمت ز خون و جانت از ماتم لبالب

ذکر لبانت دم به دم شد وای زينب

زينب خدای عشق و جان عالمين است

ذکر طپشهای دل زينب حسين است

چون طينت او از ازل شد نينوايی

روحش حسينی است و قلبش کربلايی

همراه ياران شد روانه از مدينه

با خاطراتی جانگداز و سوز سينه

گاهی به مهلا بوسه از دلدار گيرد

گاهی به مقتل از غمش صد بار ميرد

گاهی به نيزه زائر رخسار يارش

گاهی به پيراهن کند ياد نگارش

از کربلا تا شام غم احرام بسته .

در حج خونينش سر از محمل شکسته

در سينه زينب که مجنون حسين است

دل نيست قلبش مشتی از خون حسين است

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:46  توسط محسن حبیبی  | 

با توجه به ایامی که در آن به سر می بریم به دو  مطالب خواندنی بر خودم که دعوت می کنم شما هم آنها را مطالعه کنید:

                  ۱- به بهانه مرصاد

                 ۲- اعتکاف

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1:31  توسط محسن حبیبی  | 

در مورد عالم ذر و مباحث پیرامونی رجوع به کتاب ارزشمند "انسان از آغاز تا انجام" علامه طباطبایی، ترجمه محمد صادق لاریجانی(انتشارات الزهراء) بسیار مفید است. مهمترین آیه ای که به این عالم اشاره دارد 172 سوره مبارکه اعراف است. در این آیه خداوند می فرماید وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى‏ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى‏ شَهِدْنَا أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذَا غَافِلِينَ

در مورد تفسیر این آیه مطالب بسیار متفاوتی بیان شده است
یکی همان قول بسیار مشهری است که همه ما انسانها پیش از خلقت این دنیاییمان در عالم دیگری به نام عالم ذر وجود داشته ایم و در آنجا خداوند از ما اقرار به وحدانیت خود گرفته است.
یکی دیگر اینکه شاید اشاره آیه به عالمی خاص قبل از دنیا به صورت زمانی نباشد و منظور همان فطرت انسانی است. چون ما از آن عالم و پرسش و پاسخ آن و همچنین اقرارمان چیزی به خاطر نداریم. در حالی که آیه شریفه بر دلیل و حجت بودن چنین اقراری در روز قیامت اشاره دارد. پس باید چیزی باشد که بتوان در این زندگی آن را حس کرد و این در مورد فطرت الهی صادق است.
یعنی خداوند پرستش خود را در همه ما قرار داده است ولذا اگر شریعتی هم نبود در حد خوبیها و بدیها و یا توحید فطرت وجود داشت .                     
فالهمها فجورها و تقواها
اما با این وجود میتوان میان این دو دیدگاه جمع کرد. اینکه در روایات زمان ذکر شده است برای تقریب به ذهن بوده است.همانگونه که در مورد خلقت آسمان و زمین داریم در 6 روز خلق صورت گرفته است٬ در حالی که قبل از خلق آسمان و زمینی نبوده است. یعنی هم انکه در فطرت خداوند از ما اقرار گرفته ٬ صحیح است و هم اینکه ما در عالمی بوده ایم و اقار کرد هایم اما نه عالمی از نظر زمانی مقدم بر این عالم بلکه در عالمی از لحاظ رتبه بالاتر و مقدم. به بیان دیگر این عالم را می توان یکی عوالم مقدم بر این عالم ماده و خلق همچون عالم مثال در نظر گرفت که از نظر زمانی عوالم مقدم همزمان با بعدی ها هستند و الی از نظر رتبی جلوتر. فهم دقیق این مطالب تنها با فهم دقیق معنای نزول امکان پذیر است و اینکه در عالم مراتب وجود دارد. در قرآن هم در نورد وحی نزول داریم و هم در مورد هستی.
در مورد وحی که آیات بسیار است اما در مورد هستی می توان به آیه آخر سوره طلاق اشاره کرد.

                                                  "یتنزل الامر بینهن"
نزول دارای ابعاد دقیقی است.
اگر چیزی نزولی باشد پس آنچه در پایین (رتبی منظور است نه مکانی) همان است که در بالا بوده است . لذاست که در دید اسلامی هیچ چیز از خدا جدا نیست.
                                                اینما تولوا فثم وجه الله
اما آنچه یایین است از لحاظ رتبه متفاوت است و الزامات و احکام خود را دارد.
قرآنی که در بالاست ازلی و ابدی است و همان باطنی است که با باطن انسان کامل اتحاد دارد.
اما قرآنی که در پایین است بر صفحه کاغذ است و میتواند به سر نی زده شود ٬هر چند از جهتی همین پایینی همان بالاییست که نزول یافته است.
حال به بحث خود بر میگردیم: در مبحث نزول و خلقت ، ما اصل و منشا یی داریم در بالا که در فرهنگ قرآنی به مراتبی تقسیم می شود. از جمله عالم امر که روح از آنجاست
" یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی"
و سپس عالم مثال یا برزخ را داریم.
اینکه عالم ذر کدام یک از اینهاست بحث مفصلی میطلبد.
تمام این مباحث مربوط به قوس نزولی عالم است و بی شک کسی که دیدگاه الهی دارد نمی تواند واسطه های وجودی خود را به خداوند قبول نداشته باشد. به بیان دیگر این همان عالم فرشتگان نیز هست. اما این یک روی سکه است و ما قوس صعودی نیز داریم و اولین قدم آن به وجود آمدن نفس در اثر حرکت جوهری بدن است. یعنی پس از آنکه مراتب وجود از حق و با سلسله مراتبی معین خلق شدند و به عالم ماده رسیدیم سیر بازگشت شروع می شود. لذا این عالم با تعبیر ملاصدرا میشود کارخانه مجردسازی.
یعنی تنها با حرکت جوهری قهری بدن نیست که نفس مجرد ساخته می شود بلکه در تمام طول زندگی ما این مجرد سازی به صورت شعوری ادامه دارد.
یعنی با هر تفکر و عمل نظری ما مجرد می سازیم. این با دیدگاه دینی ما که با اعمال و افکارمان آخرتمان را میسازیم نیز کاملا سازگار است. از دیدگاه عرفاء نیز تمام ظهور در دو قوس نزولی و صعودی قرار می گیرد و ایشان قوس صعودی را قو شعوری نیز نامیده اند. در نظرگاه حکمت متعالیه و عرفاء هر تفکری مجرد است لذا فرد با نوع اندیشیدن خود به طور لاینقطع مجرد می سازد. این موضوع با مطلب نفی خواطر عرفاء فرق دارد که آنها قائلند در مراتب عرفانی سالک باید از افکار خود را تخلیه کند. شبیه مدیتیشن های رایج در عرفان های شرقی همچون بودایی. در بودیسم اینکه بتوانیم ذهنی خالی از هر نوع فکری داشته باشیم کمال مطلوب است یعنی همان نیروانا یا موکشا. اما در عرفان توحیدی سالک باید نفی خواطر غیر دوست داشته باشد تا به توحیدی واقعی دست یابد. چون همان طور که گفته شد فکر کردن ساختن مجردات است و اگر فردی تنها به خدا و غایت مطلقش نظر کند دلش خانه دوست می شود و می تواند به خدا بگویید من چیزی دارم که تو نداری. در بودیسم غایت رهایی از رنج است و در اسلام غایت وصول به حضرت حق. که صد البته در ورای آن آرامش حقیقی نهفته است.

پس هیچ منافاتی بین اعتقاد به عالم ذر و اعتقاد به حرکت جوهری و به وجود آمدن نفس در اثر حرکت کمالی بدی وجود ندارد که یکی مربوط به قوس نزول است و دیگری مربوط به قوس صعود. در ضمن آنچه از حرکت بدن موجود می شود نفس است نه روح که بین تفاوت روح و نفس مجال دیگری می طلبد.

                                                        به امید حق

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 6:23  توسط محسن حبیبی  | 
دو ست عزیزم آقای شمس آبادی در ذیل بخش نخست چنین پرسیده است که:

آیا صرف اینکه بگوییم قران و هستی در نزول وجود دارد می توان نتیجه گرفت که قواعد اساسی هر دو یکی است ؟ و اینکه نزول هستی یعنی چه ؟
آیا می توان بی واسطه با قران مواجه شد و آن را مرز ورود به فلسفه نامید ؟

بسیار خوشحالم که این عزیز مطلب را به طور دقیق مطالعه کرده است.

برای این که قرآن نازل شده است و این که دو نوع نزول دارد ( انزال که دفعتاْ است و تنزیل که نزول تدریجی است) آیات بسیاری وجود دارد. نمونه بارز برای انزال (دفعی) سوره مبارکه قدر و یا آیات ابتدایی سوره مبارکه دخان و نمونه ای برای تنزیل(تدریجی) آیات ابتدایی سوره مبارکه جاثیه است.

اما اینکه در هستی نیز نزول صورت گرفته است هم می توان از قرآن دلیل آورد و هم دلیل عقلی.

آیه آخر سوره مبارکه طلاق بیان کننده وجود نزول در قرآن است " الله الذی خلق سبع سموات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان الله علي كل شيئ قدير و ان الله قد احاط بكل شيئ علماٌ"
همانگونه كه ملاحظه مي شود خداوند در مورد خلقت آسمان ها و زمين ها از ریشه نزول استفاده كرده  و اين موضوع را به قدرت و علم الهي مرتبط كرده است.
دليل عقلي اين كه وجود داراي مراتب است و از مراتب بالا به مراتب پايين تر نازل شده اين است كه گپ و فاصله در هستي امكان ندارد. اين موضوع را سهروردي به صورت قاعده اي فلسفي در آورده و نام آن را " قاعده امكان اشرف " ناميده است. خلاصه اين قاعده اين است كه اگر مرتبه اي از وجود و هستي وجود داشت و مرتبه اي بالاتر از آن نیز امكان داشته باشد ضرورتاٌ آن مرتبه وجود خواهد داشت. زيرا مرتبه پايين تر از مرتبه بالاتر نشأت گرفته است. اين قاعده بياني ديگر از همان قاعده عليت است كه به گونه اي ظريف از سوي سهروردي مطرح شده است.
بر طبق اين اصل است كه وجود ملائكه كه در متون تمامي اديان به آنها تصريح شده است به گونه اي دقيق توجيه مي شود.
حتا بر طبق اين قاعده است كه ولايت و واسطه فيض بودن حجت هاي الهي در فيض رساني به موجودات ضعيف تر چه در اين دنيا و چه در آخرت توضيح مناسبي پيدا ميكند. واسطه فيض در آخرت ،در روايات و متون ديني همان شفاعت ناميده مي شود.
پس ملاحظه مي شود كه مفهوم نزول يكي از اساي ترين مفاهيم در حكمت الهي محسوب مي شود و بدون آن ارتباط ميان وجود باري تعالي و ممكنات قطع مي شود و ديگر خلقت معناي خود را از دست مي دهد.يعني ارتباط تكويني ميان واجب و ممكن از بين مي رود

در ضمن ارتباط تشريعي يعني و حي نيز نخواهيم داشت. به نظر مي رسد به همين علت است كه واژه نزول  در قرآن بسيار به كار رفته است.
سخن به درازا كشيد و باز از ورود مستقيم به "عقل سرخ" جا مانديم. تا در بخش بعد چه قسمت ماباشد و به چه حواله داده شويم.


منتظر نظرات شما هستم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:36  توسط محسن حبیبی  | 

بی تردید مواجهه بی واسطه با هستی مرز ورود افراد به فلسفه است. از آنجا که قرآن جلوه اعظم هستی است ارتباط با آن دریچه های جدیدی را به رویمان می گشاید. جالب آن است که قواعد اساسی این دو یعنی هستی و قرآن یکی هستند. از آن جمله که در هر دو نزول وجود دارد .

قرآن نازل شده است و در هستی نیز مراتب داریم و اگر درک مراتب نکنیم دچار ضلالت فلسفی می شویم. به قول استادم جناب دکتر اعوانی نزول از شاه کلید های فهم قرآن و هستی است.

ارتباط این مطلب را با "عقل سرخ" در بخش های بعد ی پی می گیریم.

به امید حق

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:33  توسط محسن حبیبی  | 
برخی می پرسند ما حواس مختلفی چون بینایی و شنوایی و ... داریم.

آیا خدا هم می بیند و می شنود و ...؟چگونه؟

نقل است خداوند روزی در مناجات با موسی (ع) گفت: چرا تشنه شدم و آبم ندادی؟
چرا گشنه شدم و غذایم ندادی؟
چرا مریض شدم و عیادتم نکردی؟
موسی عرض کرد خداوندا تو برتر از آنی که به این صفات در آیی.
پاسخ گرفت که فلان فرد تشنه بود و فلانی گشنه و دیگری مریض شده بود. و تو سیابش نکردی و...

به نظر این حقیرِ سرا پا تقصیر اگر ما شنوایی داریم از اوست و اگر بینایی داریم از اوست و ....
حتی زمانی که ما کاری می کنیم در واقع اوست که فاعل حقیقی است.

در حدیثی دیگر از پیامبراکرم(ص) داریم که مردم عیال خدا هستند.

در سوره انفال داریم ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی . یعنی ای پیامبر زمانی که تیر انداختی ٬ تو نبودی که تیر انداختی٬ بلکه این خدا بود که تیر اداخت.
در آیه ۲۴۵ سوره بقره در مورد قرض دادن  آمده است : من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا..
یعنی کسی که به خدا قرض حسنه دهد...چرا خدا نگفته به بنده من قرض دهد. گویا دستی که قرض می گیرد دست خداست که نه گویا٬ که واقعا دستی که می دهد و دستی که می گیرد دست خداست و من وتو تنها واسطه ایم و اگر غیر این ببینیم همان خود خواهی است که شیطان و فرعون داشتند.
آنها من گفتند و او ندیدند.
مرز میان موسی و فرعون تنها در نوع نگاه آنها بود.
هر دو انسان بودند و مخلوق خدا و می خواستند فاعل باشند.
تنها فرعون خود را مستقل می دید و ندای انا ربکم الاعلی سر می داد و موسی خود را غیر مستقل و حل شده در خدا میدید و ...خلاصه بنده بود.
تفاوت محمد(ص) و ابو جهل هم در همین نوع نگاه بود.
ماجرای حسین(ع) و یزید هم همینه.

ماجرای فرعون و موسی٬ ماجرای من و تو و ماجرای تمام تاریخ بشری است.
لذا در نماز پیامبر (ص) را اول به عبد می خوانیم و بعد رسول خدا.
پس سعی کنیم هیچ چیز رو به خودمون نسبت ندهیم.
جواب این شد : اگر خدا می بینه و می شنوه پس ما هیچ کجای کار نیستیم.
دوست دارم برام نظر بگذاری.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:33  توسط محسن حبیبی  | 

بدانید دنیای امروز دنیای گم شدن حقیقت است.

أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رَابِياً وَمِمّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقِّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ                                 رعد(17)

خداوند در این آیه شریفه حق و باطل را به آبی که از آسمان فرود می آید و در شکاف های کوه به قدر گنجایش آنها جریان یافته و سپس بر اثر اختلاط با خاک و خاشاک بر رویش کف ایجاد می شود٬ مثال زده است. البته مثال دیگر این آیه شریفه کفی است که بر روی فلزات مذابی چون طلا به وجود می آید. شاید این دو گانه بودن مثال برای این باشد که باطل تنها بر اثر اختلاط حق با غیر حق ظاهر نمی شود بلکه اصلا خاصیت ذاتی نزول ظهور و بروز حباب باطل است.

باید دانست که باطل جولان و نمود زیادی دارد اما بالاخره این حق است که منافع داشته و می ماند. راستی باطل در این مثال چیست؟ آیا چیزی غیر از آب است که چگالی کمتری پیدا کرده و به رو آمده است. حباب از نگاهی همان آب است و اگر با این نگاه به آن بنگریم چیزی جز حق نیست. و اگر به حباب بودن و خود آن به صورت مستقل بنگریم چیزی جز باطل و پوچ نیست.

این در مورد تمام موجودات عالم یعنی ما سوی الله صدق می کند یعنی اگر به طور مستقل در نظرشان بگیریم باطل هستند و ظهور زیاد اما نا پایدار دارند و ما را از حق دور می سازند. این یکی از معانی دنیای مذموم است.

اما اگر آنها را جلوه های حق بدانیم که تماما وابسته و فقیر نسبت به خداوندند می شوند حق نما و در این حالت چیزی جز حق نیستند.

واقعا بهتر از این  مثال قرآن در خصوص شناساندن حق و باطل چه کلام دیگری می توان گفت؟

البته این ویژگی کتاب آسمانی چون قرآن است که با بهترین استفاده از مثال ها موضوع را به مخاطب برساند.

در کتاب های مقدس دیگر هم شبیه این مثال ها وجود دارد همچون مثالی که در عهد جدید وجود دارد.

در آنجا حق و باطل به کاه و سوزن مثال زده شده اند.

جالب این است که دنیای امروز دنیای بدون حقیقت است. همان که رورتی سوفستایی بزرگ معاصر( پروتاگوراس قرن) در کتب های خود بیان می کند یعنی اینکه انسان اصلا به دنبال حقیقت نبوده است و آنچه جستجو می کرده است تنها اثبات حقانیت (Justification) بوده است نه حقیقت (Truth)

این یعنی غوطه ور شدن در مادیت و نگاه به باطل.

به راستی که دنیای امروز دنیای گم شدن حجت است و ما در عصر استضعاف به سر می بریم.

به امید روزی که از پرده غیبت به در آییم و به جای نظاره بر کف باطل به زلال حقیقت بنگریم. 

اگر در خصوص این آیه شریفه نکته و مطلب دارید در میان بگذارید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:31  توسط محسن حبیبی  | 
حدیث (6) حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
خیارکم الینکم مناکبة و اکرمهم لنسائهم
بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.

(دلال الامامه و کنزالعمال ، ج‌ 7، ص225)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:56  توسط محسن حبیبی  | 

فلسفه به معنای واقعی

به نظر بنده  فلسفه به معنای افلاطونی آن فلسفه حقیقی است.
یعنی در آن نوعی سلوک باید صورت گیرد و تنها سر و کار داشتن با مفاهیم و الفاظ اگر نگوییم دور کننده از حقیقت است، حداکثر مرتبه نازله دانایی است.
از اینجاست که او دانایی را مساوی با فضیلت و خیر و آنها را با زیبایی مساوق می داند. به نظر او اگر کسی به دانایی دست یابد دیگر بد نمی کند زیرا دانایی که او مد نظر دارد تنها دانستن مفاهیمی صرف نیست. بلکه رسیدن و درک واقعی مرتبه و حقیقتی است متعالی.
لذا به نظر حقیر مطالبی که ارائه میدهم هر چند در قالب روایت باشد کاملا در راستای حکمت به معنای الهی آن قرار دارد و این به سلوک عملی نیز محتاج است.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:29  توسط محسن حبیبی  | 
 
  بالا